ی پیرمرد دعا نویس در اشخانه


2120731

دعانویس خوب

بزرگ دعا نویس کــــــامیـــابــــان تلفن دعا نویس خوب تلفن دعا نویس یهود تلفن دعا نویس یهودا تلفن دعا نویس جهود تلفن دعا نویس قهار تلفن دعا نویس جاویش تلفن دعا نویس میکائیل تلفن بزرگترین دعا نویس ایران تلفن بزرگترین دعا نویس جهان تلفن بهترین دعا نویس یهودا تلفن بزرگترین دعا نویس کلیمی تلفن بزرگترین دعا نویس جهود تلفن بزرگترین دعا نویس مسلمان تلفن بزرگترین دعا نویس مجرب تلفن دعا نویس در تهران تلفن دعا نویس در شیراز تلفن دعا نویس در مشهد تلفن دعا نویس در دست تلفن دعا نویس در مازندران تلفن دعا نویس تضمینی تلفن دعا نویس بازگشت ...
212590

کاسه صبر پیرمرد

پیرمرد به پسرک گفت : حق نداری بری جبهه ! پسرک گفت : احترامتون سر جاش ، ولی نیازی به رضایت شما نیست . پیرمرد گفت : اگه بری کشته میشی ! پسرک گفت : شهید ! پیرمرد گفت : شاید هم مجروح بشی ، دستت یا پات قطع بشه ! پسرک گفت : جانباز فی سبیل الله ! پیرمرد گفت : شاید هم معلوم نشه چه بلایی سرت اومده ، برای همیشه مفقود بشی ! پسرک گفت : جاوید الأثری میان گمنامان تاریخ ! پیرمرد گفت : جبهه نرو ، برات دوچرخه می .م ! پسرک خندید و گفت : نمی خوام . پیرمرد گفت : برات موتور می .م ! پسرک گفت : نمی خوام . پیرمرد گفت : برات زن می گیرم . پسرک گفت : نمی خوام . پیرمرد عصبانی شد ، داد و هوار ...
2068948

تلفن دعا نئیس خانم

اگر دین به ستاره ثریّا رسد، هر آینه مردى از سرزمین پارس ـ یا این که فرموده از فرزندان فارس ـ به آن دست خواهند یازید. لفن دعا نویس خوب |0تلفن دعا نویس یه| تلفن دعا نویس یهودا| تلفن دعا نویس جه| تلفن دعا نویس قهار| تلفن دعا نویس جاویش تلفن دعا نویس میکائیل|تلفن بزرگترین دعا نویس ایران | تلفن بزرگترین دعا نویس جهان| تلفن بهترین دعا نویس یتلفن بزرگتریندعا نویس تلفن بزرگترین دعا نویس 0| تلفن بزرگترین دعا نویس مسلمان | تلفن بزرگترین دعا نویس مجرب | تلفن دعا نویسدر تهران | تلفن دعا نویس در شیراز | تلفن دعا نویس در مشهد تلفن دعا نویس در دست| تلفن دعا نویس در مازندر ...
455620

تعبیر خواب مرد

تعبیر خواب مرد | تعبیر خواب پیرمرد | tabire khabتعبیر خواب پیرمرد,تعبیر خواب پیرمرد ریش سفید,تعبیر خواب پیرمرد و پیرزن,تعبیر خواب پیرمرد شدن,تعبیر خواب پیرمرد نورانی,تعبیر خواب پیرمرد مریض,تعبیر خواب پیرمرد مرده,تعبیر خواب پیرمرد سفید پوش,تعبیر خواب بوسیدن پیرمرد,تعبیر خواب ازدواج با پیرمرد,تعبیر خواب جوان شدن پیرمرد,تعبیر خواب مردن پیرمرد,تعبیر خواب ازدواج با پیرمرد,تعبیر خواب ازدواج دختر جوان با پیرمرد,تعبیر خواب عروسی با پیرمرد,تعبیر خواب ازدواج دختر با پیرمرد,تعبیر خواب مرد .,تعبیر خواب مرد مرده .,تعبیر خواب مرد نیمه .,تعبیر خواب دیدن مرد .,تعبیر خوا...
2068949

تلفن طلسم زن حرفه ای

اگر دین به ستاره ثریّا رسد، هر آینه مردى از سرزمین پارس ـ یا این که فرموده از فرزندان فارس ـ به آن دست خواهند یازید. لفن دعا نویس خوب |09211062868 تلفن دعا نویس یهود| تلفن دعا نویس یهودا| تلفن دعا نویس جهود| تلفن دعا نویس قهار| تلفن دعا نویس جاویش تلفن دعا نویس میکائیل| تلفن بزرگترین دعا نویس ایران | تلفن بزرگترین دعا نویس جهان| تلفن بهترین دعا نویس یهودا| تلفن بزرگتریندعا نویس | تلفن بزرگترین دعا نویس | تلفن بزرگترین دعا نویس مسلمان | تلفن بزرگترین دعا نویس مجرب | تلفن دعا نویسدر تهران | تلفن دعا نویس در شیراز | تلفن دعا نویس در مشهد| تلفن دعا نویس در رشت| تلفن د ...
1956975

پیرمرد

زن هرگاه شماره ی پیرمرد را می دید گوشی را برنمی داشت. چندین ماه است که از پیرمرد بی خبر است . نه او را دیده و نه احوالاتش را پرسیده است. برای کاری باید از منزل خارج می شد که تلفن زنگ خورد و بی ملاحظه ی شماره، گوشی را جواب داد. پیرمرد بود. پیرمرد هم ابتدا حس کرد اشتباه گرفته است و بعد از سلام و احوالپرسی گله کرد که چرا عروسش به دیدنش نمی رود. زن که حتم داشتم برای خاطر آنها گوشی به دست نشده است پاسخ داد هر وقت خانه اتان آباد شد میایم! + دو سالی است پیرمرد خانه سازی می کند به شیوه ی عهد بوق!
1675312

who knows?

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد . همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی . پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ ی چه میداند ؟" چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "عجب خوش شانسی آوردی !" اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ ی چه میداند ؟ " بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش ش ? ...
136265

قدر جوانی رو بدونیم....

دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»پیرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا... اسم رستوران چی بود؟»پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه .ه ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»پیرمرد دوم: «پروانه؟»پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پ
198044

پیرمرد و ناخدا

پیرمرد هر شب بعد از کار به ک.ن ناخدا می رفت و به سخنان ناخدای جوان گوش می داد. یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده ای؟پیرمرد پاسخ داد: نه, . من هیچ وقت به مدرسه و . نرفته ام.ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده ایپیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است.شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.ناخدا امشب پرسید:ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای؟ای . اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده ام.- ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را ...
538034

پیرمرد و دخترک

تو اتوبوس پیرمرد به دختره که کنارش نشسته بود گفت: دخترم این چه حج.ه که داری؟ همه ی موهات بیرونه؟ دختره با پررویی گفت: تو نگاه نکن! بعد از چند دقیقه پیر مرد کفشش را درآورد بوی جوراب در فضا پخش شد !! دختره درحالی که دماغشو گرفته بود به پیرمرد گفت: اه اه اه این چه کاریه میکنی خفمون کردی؟ پیرمرد باخونسردی گفت: خوب تو بو نکن!!!
2068802

تلفن دعا نویس بازگشت معشوق

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2068800

تلفن دعا نویس ازدواج سریع

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2068799

تلفن دعا نویس تضمینی

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2068626

تلفن دعا نویس رزق و روزی

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2068630

تلفن دعا نویس جهود

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2068801

تلفن دعا نویس در تهران

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2414470

پیرمرد تنومند

پشت سرم ی نبود,در حال تایپ بودم,صدای بلبل ه ن قدم های نا م شده بود آفتاب روی آسف پیاده رو مسیری طلایی در امتداد خیابان برایم به ارمغان آورده بود ناگهان تنه ام به تنه ی پیرمرد تنومندی ت د! آنجا بود که دیگر ادامه ی همین متن را ننوشتم چون پیرمرد نگاه غضب آلودی به من داشت و چند هم نثارم کرد:) من هم که فاز ادبی ام پریده بود,لبخند معناداری به پیرمرد زدم و صحنه را محتاطانه ترک !:)
861822

پیرمرد و جوان

روزی جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما .ی هست که مسلمان باشد همه با ترس و تعجب به هم نگاه .د و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالا.ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره... به گله .ان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی . .ان شدند پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جو?...
2068627

تلفن بزرگترین دعا نویس یهود

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
830624

عمو_کشکت_رو_بساب

عمو_کشکت_رو_بساب یک روز شیخ بهایی در بازار قدم میزد و پیر مردی را دید که مشغول دوختن پالان . مردم بود و از این راه امرارمعاش میکرد.شیخ دلش به حال پیرمرد سوخت و جلو رفت وگفت سلام سپس دستش را به پالان پیرمرد زد و بلافاصله از طرف غیب پالان پیرمرد پر شد از سکه های اشرفی.پیرمرد وقتی این حرکت شیخ را دید ناراحت شد و فریاد: ادامه قصه را گوش جان بسپارید برگرفته از کتاب مثلهاومتلها
2068798

تلفن بزرگترین دعا نویس

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2066079

تلفن دعا نویس خوب

تلفن دعانویس 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس 09906855568تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568آیا خدا در قرآن سحر را تأیید می کند؟خداوند در سوره بقره آیه 102 هم این مسأله را مطرح می کند که به وسیله سحر بین دو همسر ج می اندازند.سحر، جادو، طلسم و بستن بخت از امورى است که واقعیت دارد و از نظر فقهی تع ...
354338

داستان کوتاه؛ پیرمرد

پیرمرد چشم هایش را از زیر کلاهش بیرون آورد. گویی قدیم خودش را دیده است؛ جوانی در حال نواختن با تار بود. پیرمرد به او خیره شد. یک هزار تومانی داخل سطل انداخت که یک باره جوان، جایی را اشتباه نواخت. پیرمرد، سرش را برگرداند و به جوان نگاه کرد. هزار تومانی را برداشت و به راه افتاد. همه با تعجب به او نگاه می .د. از بین مردم رد شده بود که به یک باره .ی بلند صدا کرد: هوشنگ ظریف نبود؟ پیرمرد خندید و به حرکت ادامه داد. نویسنده: خودم
2065974

تلفن دعا نویس خوب

تلفن دعانویس 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس 09906855568تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2035397

خاطره های مُردم رو زنده کن....

تو این چند وقت که بیشتر وبلاگ خون شدم تا وبلاگ نویس یه چیز برام خیلی پررنگه.اونم خاطراتم تقریبا با هر پستی که میخونم یاد یه خاطره ای می افتم.دیگه خج می کشم که زیر پست ها خاطره تعریف کنم.شاید پیر شدم. مثل پیرمرد ها که تا یه اتفاقی می افته میگه:هی .... یادش بخیر.... زمان ما..... ( همین الان هم یاد یه خاطره از پیرمرد صاحب خونه تو دوران دانشجویی افتادم). سال نو همگی پیش پیش مبارک. + با اقتدار تونستیم دوم بشیم تو لیگ والیبال تبریک به هم شهری هام
945537

داستان کوتاه و آموزنده در مورد خوش شانسی یا بدشانسی!

داستان کوتاه و آموزنده در مورد خوش شانسی یا بدشانسی! پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می زد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد. همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند: “عجب بد شانسی ای آوردی.” پیرمرد جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ .ی چه می داند؟” چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت. ادامه مطلب
551120

به خاطر خودم

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آ.ش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ....نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوض...
2068629

تلفن دعانویس جودی تضمینی

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2166721

پیرمرد وفادار

پیرمردی صبح زود از خانه­ اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می­شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم ­های پیرمرد را پانسمان د. سپس به او گفتند: باید از تو ع ­برداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت، آسیب و ش تگی ندیده باشه. پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم و فکر می­کنم نیازی به ع برداری نباشد. پرستاران از او دلیل عجله ­اش را پرسیدند. پیرمرد پاسخ داد، زنم در خانه سالمندان است، هر روز صبح آنجا می­روم و صبحانه را با او می­خورم. نمی­ خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد در ...
233211

مسلمانی...

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما .ی هست که مسلمان باشد همه با ترس و تعجب به هم نگاه .د و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالا.ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره... به گله .ان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی . .ان شدند پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چ...
1684757

خ رم

خ ر بیا ز قلب خونبار نویس بر لوح دلم گلاب عطار نویس امشب که غمش انیس چشمانم شد متنی، غزلی به یاد دلدار نویس زان روز که اولین بوسه شکفت بر گونه و لبهای شرر بار نویس قلبم متلاطم شده با هر قدمش جوهر بفشان زین تن تبدار نویس بردی دل من به نوجوانی برگرد یا نامه ای که شوم امیدوار نویس گر مونس "آریا" شدی خ رم بگذر ز من و فقط ز دلدار نویس شهسواری(آریا) https://t.me/joinchat/aaaaaeiwwqnadnujonlbwg
744757

آیا مسلمانی در بین شما هست؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت:بین شما .ی هست که مسلمان باشد؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه .د و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالا.ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله .ان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.پیرمرد و جوان مشغول قربانی . .ان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون ...
639276

واقعیت .

واقعیت . جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما .ی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه .د و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالا.ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله .ان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد . پیرمرد و جوان مشغول قربانی . .ان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود ب...
537513

آیا مسلمانی در بین شما هست؟

آیا مسلمانی در بین شما هست؟ جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما .ی هست که مسلمان باشد؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه .د و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالا.ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله .ان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد.پیرمرد و جوان مشغول قربانی . .ان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کم
1111978

حکایت خوش شانسی وبدشانسی

حکایت خوش شانسی وبدشانسی روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! فردا اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت. مردم گفتند: چقدر خوش شانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش ش ت. مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! فرداش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش ش ته بود. مردم گفتند: چقدر خوش شانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش ? ...
2068628

تلفن بزرگترین دعانویس جهود

تلفن دعا نویس عالی09906855568تلفن بهترین دعا نویس 099068555568تلفن بزرگترین دعا نویس ایران 09906855568تلفن بزرگترین دعا نویس قرآنی 09906855568تلفن سید کاووش دادگر 09906855568تلفن دعا نویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس معروف 09906855568تلفن دعا نویس مسلمان 09906855568تلفن دعانویس خوب 09906855568تلفن دعا نویس مشهور 09906855568تلفن دعا نویس در اهواز 09906855568
2422952

ی مسلمان بین شما هست

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما ی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالا ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره... به گله ان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چا? ...
115484

پیرمرد وزنش

پیرمردی صبح زود از خانه*اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می*شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان .د سپس به او گفتند: «باید از تو ع.برداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.» پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به ع.برداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت: «زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می*روم و صبحانه را با او می*خورم. نمی*خواهم دیر شود!» پرستاری به او گفت: «خودمان به او خبر می*دهیم.» پیرمرد با اندوه گفت: «خیلی متأسفم. او آ.ایمر دارد. چیزی را متوجه ن
1737464

متن 20

پیرمرد از صدای هر شب همسرش شکایت داشتپیرزن هرگز نمی پذیرفت...شبی پیرمرد صدایش را ضبط کرد تا که بتواند حرفش را ثابت کنداما صبح پیرزن هرگز از خواب بیدار نشدو آن صدای ضبط شدهلالایی هر شب پیرمرد شده بود...
181895

آقام نعمتی

داشت موهای پشت سر پیرمرد را به آهستگی میچید؛ گمان میکنم تلاشش بیفایده بود چون عملا خیلی جای مانور روی کله پیرمرد وجود نداشت؛ پیرمرد اما همچنان سرش را به پایین کج میکرد تا بیضاء کله اش هویداتر شود ( سعی من در سر به زیری بی گمان بیفایده است ، تا تو بوی بادها را میفرستی با نسیم) ++ آقانعمتی میشناختی پدر حاج اکبرآقا رو؟ پدرشون حاج میرزا ابوالقاسم رو میشناختی؟ میگن قبل انقلاب فوت کرد میرزا ( با کمی تعلل نگاهی معنادار به ع. . کنار آیینه میکند )... توی حرف پیرمرد میپرد: ×× حاجی اون متدینای قبل انقلاب بودند. زمان شاه... پیرمرد با یه اوووم نسبتا کوتاه سر و تهش رو ه
175157

آقام نعمتی

داشت موهای پشت سر پیرمرد را به آهستگی میچید؛ گمان میکنم تلاشش بیفایده بود چون عملا خیلی جای مانور روی کله پیرمرد وجود نداشت؛ پیرمرد اما همچنان سرش را به پایین کج میکرد تا بیضاء کله اش هویداتر شود ( سعی من در سر به زیری بی گمان بیفایده است ، تا تو بوی بادها را میفرستی با نسیم) ++ آقا نعیمی میشناختی پدر حاج اکبرآقا رو؟ پدرشون حاج میرزا ابوالقاسم رو میشناختی؟ میگن قبل انقلاب فوت کرد میرزا ( با کمی تعلل نگاهی معنادار به ع. . کنار آیینه میکند )... توی حرف پیرمرد میپرد: ×× حاجی اون متدینای قبل انقلاب بودند. زمان شاه... پیرمرد با یه اوووم نسبتا کوتاه سر و تهش رو ه...
441934

پیرمرد

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفتمی دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کردکه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد....!!
2115273

پیرمرد و وا

کفش هایم را از پا در می آورم و تحویل پیرمرد وا ی می دهم. کفش های نفر قبلی _ مرد کت شلواری ریش پرفسوری _ را جفت می کند جلوی پایش و می گوید: خبردار شدی بنزین رو 800 تومن؟ مرد کت شلواری با مکث می گوید نه، 1200 تومن میخوان ن. پیرمرد وا ی با جدیت ادامه می دهد: نه بابا! مردم که اعتراض ریختن تو خیابون... اینا بنزین رو 800 . مرد کت شلواری با تعجب می گوید: مگه میشه چیزی توی این مملکت ارزون بشه؟ پیرمرد: 800 شده بابا،بخاطر شلوغیا. مرد کت شلواری «عجبی» می گوید، کفش هایش را می پوشد و می رود. پیرمرد وا ی لنگه ی کفش من را روی پایش می گذارد و می زند زیر خنده، می خندد و رو بهم می گوید: می بی ...
1787609

پیرمرد و وا

کفش هایم را از پا در می آورم و تحویل پیرمرد وا ی می دهم. کفش های نفر قبلی _ مرد کت شلواری ریش پرفسوری _ را جفت می کند جلوی پایش و می گوید: خبردار شدی بنزین رو 800 تومن؟ مرد کت شلواری با مکث می گوید نه، 1200 تومن میخوان ن. پیرمرد وا ی با جدیت ادامه می دهد: نه بابا! مردم که اعتراض ریختن تو خیابون... اینا بنزین رو 800 . مرد کت شلواری با تعجب می گوید: مگه میشه چیزی توی این مملکت ارزون بشه؟ پیرمرد: 800 شده بابا،بخاطر شلوغیا. مرد کت شلواری «عجبی» می گوید، کفش هایش را می پوشد و می رود. پیرمرد وا ی لنگه ی کفش من را روی پایش می گذارد و می زند زیر خنده، می خندد و رو بهم می گوید: می بی ...
2271720

با چند رکعت خواندن ی مسلمان نمی شود !!!

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما ی است که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد،بالا ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم! جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،جوان با اشاره به گله ان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،پیرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد ! جوان با چاقوی خون ...
969526

باد به آفتاب گفت

روزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ باد گفت آن پیرمرد را میبینی که کتی بر تن دارد؟ شرط میبندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می اورم. آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدید تر میشد پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید.سرانجام باد تسلیم شد.آفتاب از پس ابر بیرون امد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن دراورد.در آن هنگام آفتاب به باد گفت دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است. در مسیر زندگی گرمای مهربانی و ت?...
1478441

روزه

در ماه رمضان چند جوان پیرمردی را دیدند که پنهانی غذا می خورد. به او گفتند: «ای پیرمرد مگر روزه نیستی؟»پیرمرد گفت: «چرا روزه هستم. فقط آب و غذا می خورم.»جوانان خندیدند و گفتند: «واقعاً؟»پیرمرد گفت: «بله، دروغ نمی گویم، به ی بد نگاه نمی کنم، ی را مس ه نمی کنم، با ی با دشنام سخن نمی گویم، ی را آزرده نمی کنم، چشم به مال ی ندارم، غیبت نمی کنم و ...»بعد پیرمرد به جوانان گفت: «آیا شما هم روزه هستید؟»یکی از جوانان درحالی که سرش را پایین نگهداشته بود به آرامی گفت: «خیر، ما فقط آب و غذا نمی خوریم!»
1767711

قاتلین پیرمرد با

قاتلین پیرمرد با نام اثر: قاتلین پیرمرد کیفیت: 720 – مخاطب: بزرگسالان نوع : سینمایی محصول: ایران موضوع: اجتماعی کارگردان: اصغر نعیمی نویسنده: مهدی کیا با هنرنمایی: علی صادقی، یوسف تیموری، محسن قاضی مرادی، سحر ولدبیگی، نادر سلیمانی سال تولید: 1387 مدت زمان: 90 دقیقه خلاصه داستان قاتلین پیرمرد: وقتی برای حل مشکلاتت دست به ی میزنی، باید شش دانگ حواست جمع باشه!!! ادامه مطلب
773579

شانس پیرمرد

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: «عجب بدشانسی آوردی که اسب فرار کرد!» پیرمرد در جواب گفت: «از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟» همسایه ها با تعجب گفتند: «خب معلومه که این از بد شانسی است!» هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند و گفتند: «عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.» پیرمرد بار دیگر گفت: «ا?...
2422568

ی مسلمان بین شما هست

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما ی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالا ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره... به گله ان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقو? ...
493101

پیرمرد

یکی از دوستان یه لینک و یه ع.ی فرستاد برام که کف . . گفت این نظر رو من سه سال بود وبلاگ داشتم و برای این وبلاگ نوشتم .. و من کف ام برید .. 13 سال وبلاگ نویس بودن کم نیست . یه عمره حس . یه بچه کوچیکم که دارم بازی می کنم نمی دونم از این بلاگر های 12 و 13 ساله چند تا هستند ولی عموما من با آدم هایی که قدیمی تر بودن توی وبلاگ نویسی (قدیمی واقعی نه ادعا) باهاشون احساس راحتی . و یه مهربونی خاصی تو وجودشون هست که متاسفانه با حتی بلاگرهایی که از سال 90 اینا شروع . یا تازه از 94 شروع . نمی تونم ارتباط بگیرم. خلاصه پیرمرد مرسی که هستی :)))))
982574

عصا

در پایان مجلس مهمانی پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود , اما عصایش را برع بر زمین نهاد و به همین دلیل تعادل کامل نداشت . حاضران با افسوس به پیرمرد نگاه می د . آنها می دانستند که این از عواقب پیری و حواس پرتی است تا جایی آدم حتی متوجه نمی شود که عصایش را برع روی زمین گذاشته است . یکی از مهمانان با ح ی که خالی از تمس نبود رو به پیرمرد گفت : پس چرا عصایت را برع گرفته ای ؟! پیرمرد آرام و متین پاسخ داد : چون انتهایش خاکی است و نمی خواهم فرش خانه تان کثیف شود ! هیچ وقت زود قضاوت نکنیم
1455488

ی هست مسلمان باشد....

ی هست که مسلمان باشد؟ جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: «بین شما ی هست که مسلمان باشد؟» همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالا ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: «آری من مسلمانم.» جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا. پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله ان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد. پیرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد ...
15918

فداکاری یا خودکشی؟

فرض کنید یک پیرمرد 80 ساله و یک جوان 20 ساله؛ هر دو بیمار هستن و هم دیگر رو هم نمی شناسن و پیرمرد مقداری پول داره با این پول می تونه دو تا کار کنه: الف) این پول رو صرف درمان خودش کنه، در این ح. پیرمرد در سن بالا همچنان به زندگی (با کیفیت پایین دوران سالمندی) ادامه میده و جوان هم همچنان بیمار باقی می مونه ب) پیرمرد حاضر میشه این پول رو صرف درمان اون جوان 20 ساله کنه؛ در این ح. اون جوان حالش خوب میشه و می نونه زندگی با کیفیتی داشته باشه ولی پیرمرد میمیره به نظر شما کدوم کار درست هست، الف یا ب؟ صرفنظر از پاسخ شما؛ اگر پیرمردی گزینه ب رو انتخاب کنه؛ آیا باید او رو ی...
1953461

داستان گرمای مهربانی

گرمای مهربانیروزی باد به آفتاب گفت: من از تو قوی ترم. آفتاب گفت: چگونه؟ باد گفت : آن پیرمرد را می بینی که کتی بر تن دارد؟ شرط می بندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می آورم. آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدیدتر می شد، پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید. سرانجام باد تسلیم شد. آفتاب از پس ابر بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن درآورد. در آن هنگام آفتاب به باد گفت: دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است...در مسیر زندگی گرمای م? ...
1239465

ماجرایی خواندنی در اینستاگرام بازیگر معروف

بازیگر سینما و تلویزیون در صفحه اینستاگرام خود ماجرای جالبی را منتشر کرد. پرویز پرستویی، بازیگر سینما و تلویزیون در صفحه شخصی خود در اینستاگرام ع زیر را منتشر کرد و نوشت: روزی مردی جوان از کنار رودی می گذشت، پیرمردی را در آنجا دید جویای حال پیرمرد شد. پیر گفت: میخواهم از رود رد شوم ولی چون چشمانی کم سو دارم و رود هم وشان است نمیتوانم جوان کمک کرد و پیرمرد را از رود گذراند، سپس پیرمرد از وی تشکر کرد و هر کدام به راه خود ادامه دادند. پس از مدتی جوان پیرمرد را دید جلو رفت و پرسید: ای پیرمرد مرا میشناسی؟ پیر جواب داد: نه نمیشناسم. جوان گفت: من همانم که ...
2026677

یک دقیقه مطالعه

یک دقیقه مطالعه جوانی نفس ن با چاقو وارد مسجد شد نگاهی به جمعیت کرد و بلند گفت: بین شما ی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه د و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالا ه پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: بله من مسلمانم. جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان اشاره ای به گله ان کردو رو به پیرمرد گفت: میخواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم! به کمکت احتیاج دارم! پیرمرد و جوان مشغول قربانی ان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: پسرم، سن و سالی از ...
327278

درد مشترک

دریک کوپه بودیم ، در حال بازگشت به سمت شهر قم . یک نفر . ، دو دانشجو که سریع رفته بودند دو تخت بالای کوپه را گرفته بودند ، یک پیرمرد پا.تانی که تقریبا زبان فارسی را اصلا بلد نبود و دو جوان بالا برای صدا زدنش به او میگفتند« راجو » ، یک پیرمرد از اهالی یاسوج و من . پیرمرد یاسوجی خیلی ناراحت بود که چرا پیرمرد پا.تانی فارسی بلد نیست تا باهم گپ بزنند و باهم مشکلات . کشور را حل کنند و هر از چند ساعتی یک تیکه به او بار میکرد . پیرمرد یاسوجی از سادات بود و هر وقت کلمه ای به زبان می آورد بوی حکمت میداد . میگفت ۱۳ فرزند داشتم ، نه دختر و چهار پسر که یکی از پسر ها پار
935525

خوش شانسی یا بد شانسی؟

پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد؟ روستا زاده پیر جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت! پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا می دانی...
1992959

پیرمرد. لکهای صورتش. پسرش. احتمالا پیرمرد میگفت گند بگیرد به کاکتوس

امشب رفتم دنبال نوبت برای دندانپزشکی.ماجرا طولانی شد و آ دوباره رفتم پیش قبلی، هفته آینده نوبت دادند.بعدش رفتیم پیش پیرمرد لوازم باغبانی دار.خاکبرگ و پرلیت گرفتم، پیت ماس نداشت، خاک کاکتوس هم گرفتم. کود کاکتوس هم نداشت.بعد کود آهن گرفتم. طرز استفاده اش را پرسیدم.گفت برای کاکتوس؟ گفتم نه گیاهای دیگه.گفت یک قاشق چای خوری، بعد روش خاک بریز.پرسیدم کاکتوس چطور؟ پیرمرد مکثی کرد و گفت اون... شاید به مقدار خیلی کم..نگاهم به لکهای پیریِ روی صورت پیرمرد بود که پسرش یکدفعه حرفش را قطع کرد: نه کاکتوس نمیخواد، شما به کاکتوس آهن نده... اصلا نیازی نیس.. پیرمرد انگار ? ...

ی پیرمرد دعا نویس در اشخانه