شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم


1837230

چمدونم، شاید!

چمدونم. شاید این همون چیزیه که منتظرش بودم. جزئیاتش فرق میکنه اما شاید کلیتاً همونه. جالب تر اینه که فکرم نمیاد برای چیزی که احتمالاً منتظرش بودم...
2141140

همان مقصدی است که ...

دست های تو همان مقصدی است که سال ها منتظرش بودم تازه می فهمم که آغوش های گذشته همگی جاده ای بودند برای رسیدن به دست های تو!❤️ #مخاطب_خاص_من @caffe_eshggh
103532

خبر خوب

با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالا.ه خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم.بی نهایت نیاز به یک مسافرت دارم . و بیش تر از همه دوست دارم مشهد بروم اما مسافت طولانی سفر با ماشین و یا حتی سفر با هواپیما با توجه به شرایط فعلی ام کمی ذهنم را مشغول کرده. همسرم قول داده یک سفر حتماً برویم. اما من دلم مشهد و حرم امن . رضا را میخواهد.+ همه ی دوستانم را میخوانم ببخشید که خاموش میخوانم.
284566

خبر خوب

با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالا.ه خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم و میشوم خانم . :) مدارک ام را دو روز پیش فرستادم و همه ی موافقت ها را هم همسرم گرفته .بی نهایت نیاز به یک مسافرت دارم . و بیش تر از همه دوست دارم مشهد بروم اما مسافت طولانی سفر با ماشین و یا حتی سفر با هواپیما با توجه به شرایط فعلی ام کمی ذهنم را مشغول کرده. همسرم قول داده یک سفر حتماً برویم. اما من دلم مشهد و حرم امن . رضا را میخواهد.+ همه ی دوستانم را میخوانم ببخ...
258810

سیزده

"بهم گفت کمکت کنم خودتو پیدا کنی." و من بودم که بهش خیره شده بودم و با خودم می گفتم خُب چرا نمی کنی؟ + رو به روی نامجو آن ریپلِی.. + چیزی که نه ماه منتظرش بودم داره اتفاق می افته.
2763522

و ناگهان جهان ت شد

منتظرش بودم. دیر کرده بود. خودش همیشه می گوید: دیر از ویژگی های لاک پشتائه. به این حرفش که فکر می خنده م می گرفت. به خودش می گفت لاک پشت! پیاده رو شلوغ بود. تقریبا همیشه شلوغ است. گوشه ای کز کرده بودم و منتظرش بودم. پستو بود. جز مرد میان سالی که در حاشیه پیاده رو چیزهای عجیبی می فروخت و مدام رهگذران را به چایی یا نسکافه دعوت می کرد و البته مرد تقریبا جوانی که کنار او ایستاده بود و چاییش را می خورد، ی به من توجه نمی کرد. مرد میانسال نگاهم می کرد و با صدای تقریبا بلند جوری که به نظر برسد دارد زیبایی عام ن را تحسین می کند از زیباییم می گفت. این که دختر زیبایی هستم. ? ...
257976

وارونه

دلگیرم و خسته از غم مستمرشاز بوی غریبِ در هوا منتشرشبیزارم از این زندگی وارونهمن منتظرش هستم و او منتظرش!زهرا موسی پور
385718

نصف شبی بامدادی چیزی، شبیه خواب

.ب یه چایی برای خودم ریخته بودم زیر پتو و باد کولر روش! نشسته بودم داشتم اینجا می نوشتم پست قبل رو .. سخت درگیر فکر . بودم که اصلا یادم رفته بودم گوشیمو چک کنم عادتمه.. چک . گوشیمو میگم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم منتظرم منتظر چی نمیدونم ! حالا این که متنفرم از انتظار به کنار ..... بعضی مواقع حس میکنم یکی کارش لنگ منه و منتظر من انلاین بشم کمکش کنم خودمو میذارم جاش و چون خودم از انتظار بدم میاد سعی میکنم سریع گوشیمو چک کنم اما خُب ، معمولا خبر خاصی نیست ولی .ب مثل این که یکی بم پیام داده بود که من منتظرش بودم کار داشت حالمم نپرسید حتی :)) اره منم نپرسی...
2642158

هم قطار، برای سخن سرا

هوالمحبوب آمده بودم ببینمت، بعد از سال ها، بعد از سال هایی که از دست داده بودیم، سالهایی که طعم غربت و دوری گرفته بودند، سراغت را از همان کوچه ی پله دار گرفته بودم. خانه تان عوض نشده بود. میدانستم که تو هنوز پاگیر همان خانه ای، همان خانه و همان آدم ها و همان چشم های سیاه پشت پنجره. نمیدانستم بالا ه توانسته بودی که از پس سال ها سفره ی دلت را پیشش باز کنی یا نه، من رفیق بدی برایت بودم میدانم، نپرسیده بودم و رها کرده بودمت تا امروز که دوباره به حضورت نیازمند شده بودم. آمده بودم که بغلت کنم و روی شانه هایت آرام بگریم، میدانی که از چه حرف میزنم، از ه? ...
2429806

[ 18 ]

[برداشته شد!]دلبرکم❤همونی که منتظرش بودم [پستِ 17!]
1361804

سالها بعد که داماد خانواده ای شدی

سالها بعد که داماد خانواده ای شدی...درست همان موقع که برای خودت خانواده ای تشکیل داده ای و مردِ زندگیِ همسرت شده ای...همان سالها وسطِ تمامِ خستگی هایت ناخواسته یادِ من و دوست داشتنم می افتی...یادت می افتد که چه خوب بلدت بودم و میدانستم چگونه خستگی هایت را فروکش م...به همسرت نگاه میکنی...در رفتارش،درنگاهش دنبالِ من میگردی...دنبال توجه هایم...دلت برای دوست داشتن های زیادم...دلت برای دلنازکی هایم...دلت برای گوش به فرمانت بودن هایم...دلت برای یکرنگی هایم...دلت برای شیطنت و بچه بازی هایم تنگ میشود...از نگاهِ سردی که داری تعجب میکند...می آید کنارت مینشیند و دستهایت ر? ...
2858597

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2506486

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2858593

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2858596

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2858594

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2858595

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2680052

۱ او

امروز صبح که پیام زد خواب مونده به خودم گفتم اگه امروز برگشتم تهران میخوام بهش بگم صبح بیدارم کنه میخوام باهاش بخونم ، رسیدم تهران رفتم حس دوش گرفتم همه غسل های لازم غیر لازم گرفتم بعدش اومدم خودمو آراسته بهترین لباسامو برای فردا صبح پوشیدم موهامو خوب خشک سشوار کشیدم ککه فرفری نباشن و بعدش هی منتظرش شدم ، هی منتظرش شدم ، هی منتظرش شدم ، شوق داشتم هرچه زودتر بهش بگم ولی ....
167188

سالها میگذرن

امسال کم کم داره تموم میشه این سالها پشت سر هم میان و میرن و من همون جای هستم که بودم هیچ چیزی و هیچ چیزی ... فقط چیزی که تو این سالها عوض میشه که یه سال پیرتر میشم و به مرگ نزدیک تر و این خوبه زندگی . خودش یک مرگ. مرگی که تمام نشدنیه
5126

اونجایی که فکر نمیکردی یا منتظرش نبودی

عجیبه ، گاهی با دیدن یا خوندن یه بخش ساده از یه . یا کتاب خیلی معمولی و حتی مس.ه نظرت راجع به یکی از مهمترین موضوعات زندگیت عوض میشه..یادگیری در حاشیه اتفاق می افته ، تغییر نگاه اون جایی که منتظرش نیستی..
961562

مرا از چه میترسانی ؟

زندی مرا از چه میترسانی ؟؟ از تنهایی ؟ از بی .ی ؟؟ از بازنده بودن ؟ من همان زمانی که پسر. ام برای عزیز شدن در خانواده به من تهمت زد و چیزهایی پشت سرم گفت که من انجام نداده بودم وقتی که خودش از مخمصه نجات داد و من را انداخت در دردسر همان زمانی که . هایم پشت سرم حرف زدند همان زمانی که مادرم به من شک کرد همان شبی که هیچ. به من اعتماد نداشت همان شبی که حتی او هم رفت همان شبی که به من گفتند بد و من با خودم . . اگر قرار است من آن پسر بد باشم ... باید بدترین پسر دنیا باشم همان شبی که نگاه همه ... همه جهان به من عوض شد من تنها و بی . بودم ... من باختم من همان شب ف...
936304

ما شدن

روزا دارن می گذرن... سریعتر از اون چیزی که حتی بشه باهاش یه لحظه ی به یاد موندنی ساخت... همه چیز شده جوری که من تو ذهنم نساختم!شاید چون وقت نمی کنم به ساخته هام فکر کنم... کائنات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این بود آرمان های ما؟ پ.ن:یکی نیست بگه ترست از چیه؟از این که به چیزی که سالها منتظرش بودی برسی؟ پ.ن:یه هفته دیگه دفا.
1895664

سفر و برگ اضافی

پنج شنبه عصرها از آن روزهایی است که از اول هفته منتظرش هستم. تنها عصر غیر تعطیلی ای است که متعلق به خودم است و می توانم برایش برنامه ریزی کنم و خودم را دعوت کنم به پیاده روی و چای و کتاب. قرارگاهم همان کتابفروشی همیشگی است. همان "معراج" کتابخوانهای شهرم. از خواندن کتابهای روان درمانی خسته شده بودم. خسته از این همه تداعی های اندوهگین که در ذهنم نقش می بست و آزارم می داد. وگرنه که کتابهای یالوم را بسیار دوست دارم و از آنها به سهم خودم آموخته ام (امیدوارم اینطور باشد.) اما احساس می به یک استراحت ذهنی ارزشمند و حال خوب کُن نیاز دارم و چه کت بهتر از سفرنامه ...
2884533

من نبودم...

من نبودم ی که در خانه ات را کوبیدمن نبودم ی که به تو سلام دادمن نبودم ی که سالها عاشق تو بودو هر کجا که می رفتیدنب می کرددروغ گفتممن بودممن همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.با این حالآری ! من بودم که عاشق تو بودمهنوز هم عاشقت هستمحالا این را با صدای بلند فریاد می زنمو تو گریه می کنی و می گوییچرا این را زودتر نگفتی؟#شل_سیلور_استاین
2834938

اشک وطن

چقدر برای فردا در انتظار بودیم چقدر آرزوی رویاهای آینده را بر دلمان حک کرده بودیم آری آری امروز همان فر ایست که دیروز منتظرش بودیم اگر می دانستم که این جغد شومی هر روز بر دیوار فردایمان رخنه خواهد کرد از همان کودکی او را از روی دیوار خانه کاه گلی پرواز نمی دادم و می گذاشتم از همان کودکی آرزوهایمان را آواز می خواند آری چقدر ناجوانمردانه رقم خورد ان فر که امروزی پلید است از غرش ابرها از غم ها از ماه خاموش و از خورشیدی که هر روز در خودش می سوزد دلم هوای همان کودکی ایست همان ده کده شیرین روستایی دلم هوای وطن است همان وطنی که اشکهایم را مرحم بود کا ...
2839492

اشک وطن

چقدر برای فردا در انتظار بودیم چقدر آرزوی رویاهای آینده را بر دلمان حک کرده بودیم آری آری امروز همان فر ایست که دیروز منتظرش بودیم اگر می دانستم که این جغد شومی هر روز بر دیوار فردایمان رخنه خواهد کرد از همان کودکی او را از روی دیوار خانه کاه گلی پرواز نمی دادم و می گذاشتم از همان کودکی آرزوهایمان را آواز می خواند آری چقدر ناجوانمردانه رقم خورد ان فر که امروزی پلید است از غرش ابرها از ماه خاموش و از خورشیدی که هر روز در خودش می سوزد دلم هوای همان کودکی ایست همان ده کده شیرین روستایی دلم هوای وطن است همان وطنی که اشکهایم را مرحم بود کاش هیچ وق ...
2578484

گن ار

آنکه سرمست زِ مینایِ ش بودم سالها معتکفِ چشمِ ابش بودم بر سرم نیست هوایِ می و میخانه ولی .. روز و شب در هوسِ جرعه ی نابش بودم دلِ بی تابِ مرا برده به دارِ زلفش همچو حلاج گرفتارِ طنابش بودم دیده می گفت : ندیدست چنین تازه گلی بِسترم گفت که سر مستِ گلابش بودم دلق و سجاده رها کرده ام از شوق وصال صد گنه و در فکرِ ثوابش بودم نورِ مهتاب و سپهرم همه از ت اوست بی سبب نیست که من در تب و تابش بودم همه تقصیر از او بود ، که شاعر ماندم ور نه تسلیمِ خداوند و کتابش بودم #سپهر
214460

سفر...

بالا.ه رفتم!! بعد از مدتها.... بعد از سالها!! سفری که سالها در انتظارش بودم!! سالها بود که میخواستم به دیدن یکی از عزیزترین .ایی که توی زندگی داشتم و دارم برم!! .ی که مدتها از راه دور باهاش حرف زدم و باهاش درد دل ..... حرفامو شنید و خواسته هامو برآورده کرد.... و من هر بار گفتم امسال حتما میرم..... و نشد..... تا امسال بالا.ه شد!! در صورتیکه اصلا برنامه ای برای این سفر نداشتم. به پیشنهاد یکی از دوستان .... و منم به اصطلاح تو هوا گرفتم!! وقتی نزدیک دیدار بودم.... کلی فکر .!! چی بگم؟!! چجوری شروع کنم؟!!.... داشتیم به دیدار نزدیک میشدیم.... دوستم باهام حرف میزد.... و من..... من اصلا...
1014776

با خودم تکرار میکنم

این راهی که من دارم میرم ته ش کجاست ...اگه همون جایی بود که منتظرش بودم , چی؟اگه نبود چی ؟ اون موقع چیکار کنم؟
2884226

تنها ی که تو این سالها (((:

تنها ی که تو این سالها از احترام و ارزشی که براش قائل بودم پشیمونم نکرده قرمه سبزیه
2631900

هم قطار، برای سخن سرا

هوالمحبوب آمده بودم ببینمت، بعد از سال ها، بعد از سال هایی که از دست داده بودیم، سالهایی که طعم غربت و دوری گرفته بودند، سراغت را از همان کوچه ی پله دار گرفته بودم. خانه تان عوض نشده بود. میدانستم که تو هنوز پاگیر همان خانه ای، همان خانه و همان آدم ها و همان چشم های سیاه پشت پنجره. نمیدانستم بالا ه توانسته بودی که از پس سال ها سفره ی دلت را پیشش باز کنی یا نه، آمده بودم که بغلت کنم و روی شانه هایت آرام بگریم، میدانی که از چه حرف میزنم، از همه ی چیزهایی که از دست داده بودیم، از آدم ها، از عشق، از کودکی مان. از کودکی های پر شور و حال مان توی همان کوچ ...
2734364

نمایشگاه کتاب 97

یا رئوف... نومایشگاه کتاب امسال هم تمام شد. پارسال بخاطر دردسرهای انتخاب زوجه، موفق به حضور و تورق در یگانه آوردگاه سالیانه اینترنشنال کتاب را نداشتم. اما امسال... مجال اندک بود و بودجه کم. در حد یک بن، انهم با استفاده از سهمیه خواهرخانم و با بودجه اه از سوی خانم!!! امسال نسبت به سالهای قبل بی سوادتر بودم. دقیقا همان حال و هوای حضرت اقا را داشتم که فرمودند: عقب ماندم من از کتاب! حین وج، همه غرفه ها را برخلاف همه سالها ندیده بودم. فقط تا راهرو ۱۹ را متر کرده بودم. بن را هم تمام کرده بودم. کمی هم از جیب مایه گذاشتم، البته به ناچار... انچه یدم: - ...
2490890

دیدار شد میسر......

اولش که رفت گفت دو روزه برمیگرده اما دو روز شد هفت روز.هفت روز ندیدمش. سخت بود. شب آ سختتر.عصر میرسید بهش زنگ زدم گفتم اگه میای اینجا نرم کلاس. گفت نه تو برو، من میرم خونه و شب میام اونجا. شب بی صبرانه منتظرش بودم. استرس گرفته بودم وقتی زنگ در رو زد انگار دفعه اولی بود که میخواست بیاد خونمون. ضربان قلبم رو میشنیدم و گلوم خشک شده بود و هول کرده بودم. در رو که باز ، توی حیاط که دیدمش چشام برق زد. خنده ش رو که دیدم، گل از گلم شکفت. پ بغلش. محکم محکم بغلم کرد. سرمو گذاشته بودم رو ش و فقط بو میکشیدم عطر تنش رو. چند دقیقه سکوت و فقط صدای نفسامون.پرسید خوبی؟ گفتم الان خ ...
2698756

in a moment

توی شوک وارده از اتفاقِ رخ داده بودم که پست قبل رو نوشتم.الان آروم ترم.بنا بر این مز ف و بلیه و کمی عصبی بودن اون موقعم باید توجیه شده باشه احتمالا.ولی هنوزم که بهش فکر میکنم خوشم میاد.اون مدل مردنو.اون به زیبایی هر چه تمام تر بی جون افتادن زیر قطره های آبو.تا به حال خودمو این چنین ناتوان و در عین حال وارسته ندیده بودم.پیدا نکرده بودم.منتظرش بودم.منتظر مرگ.منتظر اون نور سفید.با همون وضعی که بدنیا اومدم.همونجور داشتم میمردم.بی هیچ چیز اضافه.با موهای بلند و پریشونی که روی صورتم و دستم و کف پخش شده بود.چهره ی دست نخورده ی همیشگی.نچرال.همه چیز عالی و با کیفیت ? ...
2918764

کت که منتظرش بودم!

بنظرم مادامی که دوستانی داشته باشیم تا بی هوا و بی مناسبت برایمان کتاب ب ند زندگی ارزش جنگیدن و سختی کشیدن را دارد!
574464

خواب

نه حرفش بود و نه فکری در موردش کرده بودم. .ب برای اولین بار به خوابم آمد با همان چهره ی دوست داشتنی و با همان لبخند همیشگی و با همان وقار و متانتش. فقط شاد بودم و به بودنش افتخار می.. زنده باشی . قاسم سلیمانی
2907767

کوچک ولی بزرگ !

بسم الله الرحمن الرحیم بن بست بود . کوچه ، نه طول زیادی داشت و اگر عرضش از طول کمتر نبود ، مسلما بیشتر هم نمی توانست باشد ! شاید سه ماشین با بستن آینه هایشان می توانستند به زور در عرضش جا بگیرند اما دو طرف کوچه پر بود از ماشین های پارک شده . و من ، من فقط قرار بود منتظر باشم تا از در خانه بیرون بیاید . همین ! اما خب ، به طرز عجیبی از همان بدو تولد ، آبم با بیکاری در یک جوی نمی رفت که نمی رفت ! انتظار باید ثمربخش باشد ، مفید باشد . فردی که منتظرش هستی باید بداند که منتظرش بودی و برای او چه کردی ؟! می دانست مدت زیادی نیست که یک سویچ و یک کارت ماشین به دستم داده اند و ...
2882985

خاطرات*

وقتی دیدمش فهمیدم چقدر منتظرش بودم. *عنوان و متن از کتاب خاطرات دوید فوئنکینوس
1069136

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب)

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب) وخداوند را دردلهای سیاه و چشمهای شور جائی نیست (تائب) من عاشق خداوند بزرگ هستم همان خدائی که می توانست همان روز اول یوسف را عزیز مصر کند اما نکرد و سالها اب مغرضان و مغروران و منفوران و بخیلان و هوسبازان شد تا در بت پرستی و خودپرستی و ظاه رستی بمیرند و زجر بکشند و از سعادت و خوشبختی دور باشند از بهشت برین دور باشند از لطف و عنایت پروردگار دور باشند و یک عمر با سوء تفاهم و سوء ظن و حسد و بخل و کینه و غیبت و تهمت زندگی جهنمی داشته باشند سالها بریوسف صبر و شکر جمیل کرد تا به اوج دانش و هوش برسد ...
2082276

شاید...!

شاید جدی جدی باید از بقیه ی دنیا جدا باشم !! ی پیدا نمیشه که بتونه منو بفهمه خیلی سخته البته ؛ آدمِ عجیب و غریب ( و احیاناً مز فی ) مثل من که فهم احوالاتش مثل حل یک معادله با صد ها مجهوله گاهی ولی پیدا میشن ایی که میان توی زندگیم و مدتی حس میکنم شاید همون آدمیه که سالها منتظرش بودم اما صد افسوس که بعد از یه مدتی ، سالی ، ماهی ، هفته ای ... دلسرد میشم از امید به فهمیده شدنم ، به بودنشون ، به بودنم ، به خوب شدنم !! خودشونم خسته میشن ... اینهمه آدم باحال ، چه دیوونه ای پای عجیب ترین آدم شهر میمونه ؟! گناه من تفاوتمه :( من با دنیای اطرافم فرق دارم و توی شهر گنجشک ها ...
229194

بی امید

تعطیلات، امروز برای من تمام می شود.امسال احساس و فکرم نسبت به همه چیز فرق دارد. از همان قبل از عید. بی اعتقادی شیرینی دارم. سالها پیش در اوایل دهه ی بیست زندگی ام هم مدتی به این سمت و سو آمده بودم. اما آن روزها بی تجربه و بعدهایش ترسو بودم. و البته بعدترهایش فکر می . که لازمه ی امید داشتن، معتقد بودن است. این روزها اما دیگر کم تجربه نیستم. نمی ترسم. و نه!"ناامید" نه! شادمانه "بی امید"ام.
1737268

پیتزا تلخ است

دم کافه منتظرش بودم آمد.همان لباس آبى که دل من را میبرد را پوشیده بود.گفت تنها بود و میخواست کتاب بخواند [باور نمیکنم] سوار شد.مسیر طولانى اى را رانندگى و سیگار کشیدم [او هم کشید] باز هم کشیدم [دیگر نکشید] بى هدف چرخ زدیم و خیابان هارا طى کردیم.سردش بود.سیو م را به او دادم و با یک تى نازک نشستم.[سردم بود ولى مهم نبود] گشنش بود و برایش پیتزایى که دوست دارد را یدم! باهم خوردیم و رساندمش بى آنکه خداحافظى کنم بى آنکه ببوسمش بى آنکه دستش را...
1735828

پیتزا

دم کافه منتظرش بودم آمد.همان لباس آبى که دل من را میبرد را پوشیده بود.گفت تنها بود و میخواست کتاب بخواند [باور نمیکنم] سوار شد.مسیر طولانى اى را رانندگى و سیگار کشیدم [او هم کشید] باز هم کشیدم [دیگر نکشید] بى هدف چرخ زدیم و خیابان هارا طى کردیم.سردش بود.سیو م را به او دادم و با یک تى نازک نشستم.[سردم بود ولى مهم نبود] گشنش بود و برایش پیتزایى که دوست دارد را یدم! باهم خوردیم و رساندمش بى آنکه خداحافظى کنم بى آنکه ببوسمش بى آنکه دستش را...
796486

دند

عادت دارم همیشه با تا.ی می رم سر کار. پنج شنبه سوار تا.ی که شدم به فکری به سرم زد. بد جوری هوای کوه کرده بودم. به دوستم آقای فردوسی زنگ زدم و گفتم: فردا می رم کوه اگه میخوای بیا با هم بریم. گفت بذار فکر کنم بهت میگم. تا بعد از ظهر منتظرش بودم. همش دلهره اینو داشتم نکنه این هم یکی از صد ها تصمیمی باشه که پنجشنبه ها برای رفتن به کوه گرفتم. ولی روز . یا عملی نشده یا سر و ته برنامه با چند دور دویدن دور ائل گلی به پایان رسیده. به هر حال تو این فکر و خیال بودم که هوا تاریک شد. دیگه داشتم بیخیال می شدم که گوشیم زنگ زد. بله خودش بود. آقای فردوسی، یکی از بهترین و صمیمی ترین د...
1620848

امروز دیدمش *____*

امروز دیدمش . دو روز بود ندیده بودمش و مثه همیشه انگار هزار و هفتصد و هفت روز بود که ندیده بودمش ، چنان شوقی داشتم برای دیدنش که حتی لقمه ی نهارمم نخوردم و طول کلاس زبان از گشنگی دلم پیچ میرفت اما باز دلم نمی اومد بدون اون چیزی بخورم. دوست داشتن که از یه حدی بگذره بسیار جنون آمیز میشه. امروز دیدمش . بعد از دو روزی که قد چند سال گذشته بود. با شور و اشتیاق وصف نشدنی جلوی سینما بهمن منتظرش بودم. سرد بود هوا ، خیلی سرد ولی خب دلم نمیخواست تنها وارد سالن انتظار بشم. دلم نمیخواست منتظرش نمونم . شده تا خود صبح تو سرما منتظر میموندم ولی تنها پامو توی سالن نمیذاشتم ...
2197592

کاش کمی آدم بودم، از نسل حوا

خدایا چشن میلادش هم بسر شد! خدایا!عجب بد هستم که هنوز هم نیاده است مولایم... همان که کوچه کوچه آذینش کرده ام، همان که شربت و نقل و شیرینی اش را دست به دست چرخاندم، همان که گفتم العجل العجل العجل...که اگر من آدم بودم، با اولین العجل آمده بود...کاش کمی آدم بودم... از نسل حوا...
2444234

ب ع 79

به طرز غمگین کننده ای تابستون ها هم دیگه مثه قبل نیست. فصلی که همیشه منتظرش بودم نیست. تمام تابستون به چیزهایی که ازم گرفته فکر می کنم چیزهایی که خودم با اراده ی خودم ولی نه به میل خودم رهاشون ، برای داشتنشون زیادی ضعیف بودم. این، این که تصمیم خودم بود، من رو می کشه یه روز!
475682

این بخشندگیت عجب امید بزرگیست خداجانم

اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که . مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست.
367054

همان مسیر همیشگی نبود

از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم. همان جا که هر روز ساعت پنج عصر بعدِ پیاده شدن از سرویس شرکت، سوار اتوبوس می شوم و به خانه می روم. این بار اما پنج عصر نبود که آفتاب توی سرم بزند. سوار اتوبوس هم نشده بودم. تو خنکای ساعت دوازده شب، سوار وانت شده بودم. از همان مسیری که همیشه خسته به میله های کنار شیشه اتوبوس تکیه می دهم. آن جا اما حس. انرژی داشتم و خوشحال بودم. به جای تکیه دادن هم بلند بلند حرف می زدم و می خندیدم. آنقدر خندیده بودم که فکم درد می کرد. درست همان جا بودکه با لباسهای مشکی و خا.تری روی صندلی های اتوبوس می نشینم. آن شب اما مانتوی صورتی ام را پوشید
1906436

که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار

که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم. کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است ی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانچگونه چربی های اضافه بدن راچرا لاغر نمی شوم؟پرسش و پاسخ در زمینه کاهش وزنراز هایی برای کاهش وزنداروی کاهش دهنده اشته? ...
1919960

چشمهایش

در خیابان هایی که هرگز آمد و شد نداشت...در ساعاتی که می دانستم مشغولِ کار است...در خانه هایی که اصلاً , صاحبانِ آن ها را نمی شناخت... همیشه منتظرش بودم... بزرگ علوی
495786

جان من

من به تو بد.ارم .سالها می گذرد ، و ما در کنار هم بزرگ شدیم .راستی ، چند بهار با هم به گلهای دشت سر زدیم ؟چه سفرها کرده ایم !تمام این سالها از تو مراقبت . ، ولی هنوز به تو بد.ارم .گاهی به تو حس بدی داشتم ، و خجل بودم و تنفر ..... و گاهی برای با تو بودن ، افتخار . .. محرم ترین با هم بودیم ، شرمناک ترین حس ها را با تو تجربه . .تمام این سالها به من خدمت کردی و هیچ از من نخواستی ، جز جرعه ی آبی و تکه ی نانی ، من به تو بد.ارم . اکنون که زوال و پیر شدن تو را می بینم ، غمگین می شوم ، وقتی درد های تو را حس می کنم ، اعماق روحم تیر می کشد .نمی دانم آیا تو زودتر از این دنیا می روی یا من ؟و
2089594

عید، گ ار، شکوفه بادام

سلام نازنین، اگر خاطرت باشد قبلا گفته بودم (حوصله ی پیدا لینک مطلب را ندارم) که طرفدار عید نیستم. سالها بود که ایام عید آزاردهنده بود. از مهمانی و خ خیابان و تعطیل بودن همه جا و گرفتار بودن همه اذیت می شدم. این جا هم که هستم هیچ وقت حسرت عید را نخوردم. نخواستم که این روزها ایران باشم. سالهای قبل تر این طور نبود. مثلا سالهایی که مدرسه می رفتم، سال های دبیرستان. همان وقتی که شخصیت مستقل م شکل گرفته بود و هویتم داشت برای خودم مشخص می شد. آن سالها دو چیز را دوست داشتم: طبق رسم بقیه جاها، بعد از تحویل سال (یا مثلا صبح روز بعد) مردم می رفتند به زیارت اهل قبور. ب ...
2711424

مهرِ من

هوالمحبوب امروز هشتمین روز پاییز بود، هشتیمن روز از فصلی که منتظرش بودم، برای شروع کلاس ها، برای دوباره دیدن بچه ها، برای دوباره معلمی و پر شدن از انرژی و برای دوباره دوپینگ . تابستانی که گذشت تنها به عشق یک چیز زندگی کرده بودم، چهارشنبه ها، برای دیدن بچه ها، برای خواندن، برای نوشتن، برای تمام خنده هایی که رها می شد توی فضا و برای آدم هایی که برایشان مهم بودم و هستم. اما چند روز گذشته غم سنگینی روی شانه هایم حس میکنم، غمی که هضم نمی شود، فرو نمی رود و مدام کش می آید. دلم برای پارسالی ها تنگ است، دخترهایی که دو سال با هم بودیم و حالا هر کدا ...
966782

دقیقا کی بد شدم ؟؟؟

دقیقا کِی بد شدم ؟ همان زمانی که 8 ساله بودم و در مسابقات حفظ قرآن در استان اول شدم ؟ همان زمانی که برای اولین بار پیشانی ام را روی مهر گذاشتم ؟ یا همان زمانی که میخندیدم ؟ دقیقا کِی بد شدم ؟؟ همان زمانی که همه را عاشقانه دوست داشتم ؟ یا شاید آن زمانی که موفقیت ها و آینده ایی خوب جلوی من بود ؟ نه.. همه این زمان ها من خوب بودم خوب ترین پسر دنیا دقیقا کِی بد شدم ؟؟؟؟؟ ربات.
2082344

عید، گ ار، شکوفه بادام

سلام نازنین، اگر خاطرت باشد قبلا گفته بودم (حوصله ی پیدا لینک مطلب را ندارم) که طرفدار عید نیستم. سالها بود که ایام عید آزاردهنده بود. از مهمانی و خ خیابان و تعطیل بودن همه جا و گرفتار بودن همه اذیت می شدم. این جا هم که هستم هیچ وقت حسرت عید را نخوردم. نخواستم که این روزها ایران باشم. سالهای قبل تر این طور نبود. مثلا سالهایی که مدرسه می رفتم، سال های دبیرستان. همان وقتی که شخصیت مستقل م شکل گرفته بود و هویتم داشت برای خودم مشخص می شد. آن سالها دو چیز را دوست داشتم: طبق رسم بقیه جاها، بعد از تحویل سال (یا مثلا صبح روز بعد) مردم می رفتند به زیارت اهل قبور. برای ...
1937798

قراره دوستانه

قرار بود امروز غزل بیاد پیشم ساعت2قرار داشتیم الان پیام داد که فرشته هم میاد؟قرار بود اون یکی دوستمونم بیاد گفتم نه کار داره گفت اگه نمیومد کاش تو میومدی اینجا مامانمم تنهاست:) من ته از ب منتظرش بودم و خونه و زندگی و حس مرتب کرده بودم و امروز حیاط و کوچه و حتی جوب رو هم شستم=))فقط درموارد ضروری اینکارو میکنم قبول که من برم پیشش:)) و کلی ذوق کرد:)) ادامه مطلب
1209912

سمفونی دوازدهم

بـہ تو نگفتم... بـہ خیلے هاے دیگر هم... ولے درست همان شبے کـہ بینمان آن حرف ها رد و بدل شد بغض تا یک قدمے گلویم چسبیدہ بود از فرط خشم و پایین نمے رفت حتے اشک هم نمے شد منے کـہ تا بـہ آن روز توپ تکانم نمے داد، بـہ یکبارہ بـہ اعماق چندصد مترے درہ اے پرتاب شدہ بودم کـہ تصادفا تـہ آن از خوش شانسے با دریاچـہ اے پوشیدہ شدہ بود و من از سیر سرعت زیاد تا چندین متر بـہ ژرفاے آب افتادہ بودم و همان قدر خیس و گیج و جاخوردہ بـہ سطحِ آب آمدہ بودم و فقط زندہ ماندہ بودم بے هیچ واکنشے فرداے آن روز بغض گلویم را مے خورد خوردگے گلویم با چشم هاے محو و بے فروغم ترکیب ? ...
1928314

چشمهایش + قهرمان

در خیابان هایی که هرگز آمد و شد نداشت...در ساعاتی که می دانستم مشغولِ کار است...در خانه هایی که اصلاً , صاحبانِ آن ها را نمی شناخت...همیشه منتظرش بودم...بزرگ علوی ادامه مطلب
1261676

آدم هایی شبیه . . .

سالها پیش و به دلایلی که شغلم مرا ناگزیر می کرد در جاده ای کوهستانی ، بارها و بارها سفر و در هر فصل و ماه و هفته ای ، آن جاده ی پ یچ و خم را پشت سر می گذاشتم . در قسمتی از این مسیر و بر بلندای تپه ای ، سنگی بزرگ بر تیزی نوکِ تپه نشسته بود و من هر بار که آن را می دیدم ، گمان می بردم که ممکن است همین حالا فرو بغلطد و بر سر جاده ، فرود بیاید و فاجعه ای را رقم بزند . بارها به راهداری و پلیس راه در همان منطقه گفتم که خطرات این سنگ غول پیکر را دریابند و . . . متاسفانه ی ، جدی نگرفت .... و سنگ تا سالها بر ماوای خود ماند و سرانجام در روزی که مطمئنا هیچ به او فکر نمی ک? ...

شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم