شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم


2140065

شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم

بعد از 6 ماه به خود جرات دادم رفتم با او صحبت کنم شب ساعت 3 شب بود داشتم مثل بید می لرزیدم قلبم ح عحیبی پیداکرد حس می از درون فرو خواهم ریخت عجیب ترین خاص ترین ح ی بود که داشتم . 6 ماه بود که فقط هم صحبت من چشم های بلوری او که نظیرش را درهیچ یک از موجودات زمینی پست ندیده بودم شده بود یادگار چشم های جادویی یا شراره ی کشنده ی چشم هایش در زندگی من همیشه خواهد ماند چطور می توانم اورا فراموش کنم اویی که انقدر وابسته به زندگی من است ؟ نه ، اسم اورا نخواهم برد چون دیگر او با ان ...
1509365

نقطه ی عطف

امشب باید ثبت شه۰روزی که سالها منتظرش بودم و نهایتش وصل شد به اسم رضا۰۰۰خوشحالم و امیدوارم خدا کمکم کنه تا سر عهدم بمونم۰
819049

چهارده روز - نفسم کم کم بالا می آید

گفته بودم یکی از خواب های هفته ی اخیر، آن لحظه بود که سر کلاس نشسته بودم و . آمد و من نفسم گرفت که آخ. این همان لحظه ایست که این همه سال منتظرش بودم. نگفته بودم؟
1837230

چمدونم، شاید!

چمدونم. شاید این همون چیزیه که منتظرش بودم. جزئیاتش فرق میکنه اما شاید کلیتاً همونه. جالب تر اینه که فکرم نمیاد برای چیزی که احتمالاً منتظرش بودم...
2141140

همان مقصدی است که ...

دست های تو همان مقصدی است که سال ها منتظرش بودم تازه می فهمم که آغوش های گذشته همگی جاده ای بودند برای رسیدن به دست های تو!❤️ #مخاطب_خاص_من @caffe_eshggh
725671

به صد امید میبستم نگاهی...

روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود. نمی دانستم چگونه وقت خود را پر کنم. هر آن منتظرش بودم. در خیابانهایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحاً می دانستم مشغول کار است. در خانه هایی که اصلاً صاحبان آنها را نمی شناخت، همیشه منتظرش بودم... چشمهایش نوشته بزرگ علوی
2131125

دست های تو ...

دست های تو همان مقصدی استکه سال ها منتظرش بودم تازه می فهمم که آغوش های گذشته همگی جاده ای بودند برای رسیدن به دست های تو!❤️ #مخاطب_خاص_من @caffe_eshggh
103532

خبر خوب

با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالا.ه خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم.بی نهایت نیاز به یک مسافرت دارم . و بیش تر از همه دوست دارم مشهد بروم اما مسافت طولانی سفر با ماشین و یا حتی سفر با هواپیما با توجه به شرایط فعلی ام کمی ذهنم را مشغول کرده. همسرم قول داده یک سفر حتماً برویم. اما من دلم مشهد و حرم امن . رضا را میخواهد.+ همه ی دوستانم را میخوانم ببخشید که خاموش میخوانم.
284566

خبر خوب

با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالا.ه خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم و میشوم خانم . :) مدارک ام را دو روز پیش فرستادم و همه ی موافقت ها را هم همسرم گرفته .بی نهایت نیاز به یک مسافرت دارم . و بیش تر از همه دوست دارم مشهد بروم اما مسافت طولانی سفر با ماشین و یا حتی سفر با هواپیما با توجه به شرایط فعلی ام کمی ذهنم را مشغول کرده. همسرم قول داده یک سفر حتماً برویم. اما من دلم مشهد و حرم امن . رضا را میخواهد.+ همه ی دوستانم را میخوانم ببخ...
258810

سیزده

"بهم گفت کمکت کنم خودتو پیدا کنی." و من بودم که بهش خیره شده بودم و با خودم می گفتم خُب چرا نمی کنی؟ + رو به روی نامجو آن ریپلِی.. + چیزی که نه ماه منتظرش بودم داره اتفاق می افته.
877643

.ی که من منتظرش هستم(افشین یداللهی)

.ی که من منتظرش هستمهمین . می آیدبه خاطر من*.ی که شما منتظرش هستیدکدام . ؟ کدام روز ِ هفته می آید ؟چقدر مطمئن هستید که خواهد آمدبه خاطر شما ؟ افشین یداللهی
553067

آغاز انتظار

خبر آمدنت هست، دلم مشتاق دیدار توست ... هر که تو را خواست در دلش ملاقاتهایی با تو دارد! ... بدون جواب نگذاشته ای دوستدارت را ... رحمت تو از جنس رحمت خداست ... ایمان می آورم به آمدنت ... دلم سالها منتظر بود اما سرگردان!! اما این روزهایم، رسیده ام به آنکه سالها منتظرش بوده ام ... رسیده ام به آغازی که نهایتش در بی نهایت،تویی...
806869

نحوه شهادت شهید اسداللهی

اذان ظهر روز ۲۹ آذر ۹۴ مصادف با شهادت . حسن عسکری(ع) در منطقه خانطومان در حلب . همان زمانیست که آ.ین لحظات عمر نورانی شهید بزرگوار حاج حمیدرضا اسداللهی سپری می شود. همان زمانیست که او نیت اقامه . می کند و پس از تیمم درحالی که آماده اقامه . است ترکشی که سالها منتظرش بود از راه رسیده و اورا به ارباب بی کفنش می رساند. اقامه . با پیکر خونین در لحظاتی قبل از عروج و شهادت، نشان از شوق او جهت رسیدن به معشوق بود. یاد و خاطره اش را با ذکر صلوات و فاتحه ای گرامی می داریم. شهید حمیدرضا اسداللهی م.ع حرم
257976

وارونه

دلگیرم و خسته از غم مستمرشاز بوی غریبِ در هوا منتشرشبیزارم از این زندگی وارونهمن منتظرش هستم و او منتظرش!زهرا موسی پور
740015

نصف شبی بامدادی چیزی، شبیه خواب

.ب یه چایی برای خودم ریخته بودم زیر پتو و باد کولر روش! نشسته بودم داشتم اینجا می نوشتم پست قبل رو .. سخت درگیر فکر . بودم که اصلا یادم رفته بودم گوشیمو چک کنم عادتمه.. چک . گوشیمو میگم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم منتظرم منتظر چی نمیدونم ! حالا این که متنفرم از انتظار به کنار ..... بعضی مواقع حس میکنم یکی کارش لنگ منه و منتظر من انلاین بشم کمکش کنم خودمو میذارم جاش و چون خودم از انتظار بدم میاد سعی میکنم سریع گوشیمو چک کنم اما خُب ، معمولا خبر خاصی نیست ولی .ب مثل این که یکی بم پیام داده بود که من منتظرش بودم کار داشت حالمم نپرسید حتی :)) اره منم نپرسی...
385718

نصف شبی بامدادی چیزی، شبیه خواب

.ب یه چایی برای خودم ریخته بودم زیر پتو و باد کولر روش! نشسته بودم داشتم اینجا می نوشتم پست قبل رو .. سخت درگیر فکر . بودم که اصلا یادم رفته بودم گوشیمو چک کنم عادتمه.. چک . گوشیمو میگم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم منتظرم منتظر چی نمیدونم ! حالا این که متنفرم از انتظار به کنار ..... بعضی مواقع حس میکنم یکی کارش لنگ منه و منتظر من انلاین بشم کمکش کنم خودمو میذارم جاش و چون خودم از انتظار بدم میاد سعی میکنم سریع گوشیمو چک کنم اما خُب ، معمولا خبر خاصی نیست ولی .ب مثل این که یکی بم پیام داده بود که من منتظرش بودم کار داشت حالمم نپرسید حتی :)) اره منم نپرسی...
2421605

[ 18 ]

دلبرکم❤همونی که منتظرش بودم [پستِ 17!]
372941

اشتباه بزرگ

باید سالها می گذشت تا من تو را بشناسم والا امکان نداشت پشت این ماسک قطوری که زده بودی می شناختمت...باید سالها می گذشت تا من می فهمیدم مهربان نبودی ..مهربان نبودی ..مهربان ...هیهات بر من ...این روزها سخت مشغول خاکبرداری هستم از روی این همه خاطراتی که با تو داشتم ....از همان روز اول که زجر کشیده و با تن رنجور این وبلاگ رو خط خطی می . ...مثل مرغ سرگشته و بی پناهی بودم که راه به جایی نداشت ..خسته از یک زندگی ویران اومده بودم مثل جنگ زده ای که فقط کمی آب و نان می خواست و یک س.ناه تا بخوابد...بخوابد و سالهای بد را فراموش کند....آمدی مثل یک ناجی دستهایت پر از مهربانی ..تا دلت
2429806

[ 18 ]

[برداشته شد!]دلبرکم❤همونی که منتظرش بودم [پستِ 17!]
1361804

سالها بعد که داماد خانواده ای شدی

سالها بعد که داماد خانواده ای شدی...درست همان موقع که برای خودت خانواده ای تشکیل داده ای و مردِ زندگیِ همسرت شده ای...همان سالها وسطِ تمامِ خستگی هایت ناخواسته یادِ من و دوست داشتنم می افتی...یادت می افتد که چه خوب بلدت بودم و میدانستم چگونه خستگی هایت را فروکش م...به همسرت نگاه میکنی...در رفتارش،درنگاهش دنبالِ من میگردی...دنبال توجه هایم...دلت برای دوست داشتن های زیادم...دلت برای دلنازکی هایم...دلت برای گوش به فرمانت بودن هایم...دلت برای یکرنگی هایم...دلت برای شیطنت و بچه بازی هایم تنگ میشود...از نگاهِ سردی که داری تعجب میکند...می آید کنارت مینشیند و دستهایت ر? ...
167188

سالها میگذرن

امسال کم کم داره تموم میشه این سالها پشت سر هم میان و میرن و من همون جای هستم که بودم هیچ چیزی و هیچ چیزی ... فقط چیزی که تو این سالها عوض میشه که یه سال پیرتر میشم و به مرگ نزدیک تر و این خوبه زندگی . خودش یک مرگ. مرگی که تمام نشدنیه
1710347

پره !

به به ! بالا ه استرس امتحان پره انترنی به جانم افتاد ! نشونه ی خوبیه ، منتظرش بودم ...
1321485

حرفهایی که نباید می نوشتم

بی نوشتن سر می شود من و ساعت منتظر جمله ای هستم که خطور کن به این خط مقدم .... هیچ انهدای زیبانست حتی انهدام پاییز بین موهای طلاییت .... راستی گفته بودم چشم های سیاهت از زیباتر است ... این کشف عجیبی بود برای منی که بعدها فهمیدم ان صدا چرا اینقدر اشناست و پی ات دویدم و دویدم ... پیدایت که گفتم کاش همان ردا پوش بودم ... نبودم ... بعدها سالها و قرن ها به تمام هر انجه که باید میشد و نشد فکر ...من از درون تهی شده بودم و خودم رو بین تمام بایدها گم کرده بودم ... بی ساحل ... بی هدف ... بی فکر ... بی هیچ چیزی فقط ادامه دادم ... نه من ام ... نه تو انی که باید ... من انم که درد را تمام شب می ...
961562

مرا از چه میترسانی ؟

زندی مرا از چه میترسانی ؟؟ از تنهایی ؟ از بی .ی ؟؟ از بازنده بودن ؟ من همان زمانی که پسر. ام برای عزیز شدن در خانواده به من تهمت زد و چیزهایی پشت سرم گفت که من انجام نداده بودم وقتی که خودش از مخمصه نجات داد و من را انداخت در دردسر همان زمانی که . هایم پشت سرم حرف زدند همان زمانی که مادرم به من شک کرد همان شبی که هیچ. به من اعتماد نداشت همان شبی که حتی او هم رفت همان شبی که به من گفتند بد و من با خودم . . اگر قرار است من آن پسر بد باشم ... باید بدترین پسر دنیا باشم همان شبی که نگاه همه ... همه جهان به من عوض شد من تنها و بی . بودم ... من باختم من همان شب ف...
966783

مرا از چه میترسانی ؟

زندگی مرا از چه میترسانی ؟؟ از تنهایی ؟ از بی .ی ؟؟ از بازنده بودن ؟ من همان زمانی که پسر. ام برای عزیز شدن در خانواده به من تهمت زد و چیزهایی پشت سرم گفت که من انجام نداده بودم وقتی که خودش از مخمصه نجات داد و من را انداخت در دردسر همان زمانی که . هایم پشت سرم حرف زدند همان زمانی که مادرم به من شک کرد همان شبی که هیچ. به من اعتماد نداشت همان شبی که حتی او هم رفت همان شبی که به من گفتند بد و من با خودم . . اگر قرار است من آن پسر بد باشم ... باید بدترین پسر دنیا باشم همان شبی که نگاه همه ... همه جهان به من عوض شد من تنها و بی . بودم ... من باختم من همان شب ...
5126

اونجایی که فکر نمیکردی یا منتظرش نبودی

عجیبه ، گاهی با دیدن یا خوندن یه بخش ساده از یه . یا کتاب خیلی معمولی و حتی مس.ه نظرت راجع به یکی از مهمترین موضوعات زندگیت عوض میشه..یادگیری در حاشیه اتفاق می افته ، تغییر نگاه اون جایی که منتظرش نیستی..
2235551

پیام

یه پیامی که مدت ها منتظرش بودم دریافت من دارم برمیگردم به رویاهامخدا اگه خوابه نزار بیدار شم .بیدارم نکن ...هیچ وقت
936304

ما شدن

روزا دارن می گذرن... سریعتر از اون چیزی که حتی بشه باهاش یه لحظه ی به یاد موندنی ساخت... همه چیز شده جوری که من تو ذهنم نساختم!شاید چون وقت نمی کنم به ساخته هام فکر کنم... کائنات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این بود آرمان های ما؟ پ.ن:یکی نیست بگه ترست از چیه؟از این که به چیزی که سالها منتظرش بودی برسی؟ پ.ن:یه هفته دیگه دفا.
1895664

سفر و برگ اضافی

پنج شنبه عصرها از آن روزهایی است که از اول هفته منتظرش هستم. تنها عصر غیر تعطیلی ای است که متعلق به خودم است و می توانم برایش برنامه ریزی کنم و خودم را دعوت کنم به پیاده روی و چای و کتاب. قرارگاهم همان کتابفروشی همیشگی است. همان "معراج" کتابخوانهای شهرم. از خواندن کتابهای روان درمانی خسته شده بودم. خسته از این همه تداعی های اندوهگین که در ذهنم نقش می بست و آزارم می داد. وگرنه که کتابهای یالوم را بسیار دوست دارم و از آنها به سهم خودم آموخته ام (امیدوارم اینطور باشد.) اما احساس می به یک استراحت ذهنی ارزشمند و حال خوب کُن نیاز دارم و چه کت بهتر از سفرنامه ...
214460

سفر...

بالا.ه رفتم!! بعد از مدتها.... بعد از سالها!! سفری که سالها در انتظارش بودم!! سالها بود که میخواستم به دیدن یکی از عزیزترین .ایی که توی زندگی داشتم و دارم برم!! .ی که مدتها از راه دور باهاش حرف زدم و باهاش درد دل ..... حرفامو شنید و خواسته هامو برآورده کرد.... و من هر بار گفتم امسال حتما میرم..... و نشد..... تا امسال بالا.ه شد!! در صورتیکه اصلا برنامه ای برای این سفر نداشتم. به پیشنهاد یکی از دوستان .... و منم به اصطلاح تو هوا گرفتم!! وقتی نزدیک دیدار بودم.... کلی فکر .!! چی بگم؟!! چجوری شروع کنم؟!!.... داشتیم به دیدار نزدیک میشدیم.... دوستم باهام حرف میزد.... و من..... من اصلا...
1014776

با خودم تکرار میکنم

این راهی که من دارم میرم ته ش کجاست ...اگه همون جایی بود که منتظرش بودم , چی؟اگه نبود چی ؟ اون موقع چیکار کنم؟
713695

فر. دیگر

امروز فر. دیگریست که آغاز شده همان که منتظرش بودی هنوز نقشی برآن نرفته است وت و نقاش منتخب خ. این تو و این اعتماد خالق به تو
574464

خواب

نه حرفش بود و نه فکری در موردش کرده بودم. .ب برای اولین بار به خوابم آمد با همان چهره ی دوست داشتنی و با همان لبخند همیشگی و با همان وقار و متانتش. فقط شاد بودم و به بودنش افتخار می.. زنده باشی . قاسم سلیمانی
1953069

حس عجیبیه که

حس عجیبیه که فقط ١٤ روز مونده به جاجرود و حدود ١٣٠ روز به کنکور و بعدش من مى مونم و آینده اى که همیشه منتظرش بودم
1070331

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب)

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب) وخداوند را دردلهای سیاه و چشمهای شور جائی نیست (تائب) من عاشق خداوند بزرگ هستم همان خدائی که می توانست همان روز اول یوسف را عزیز مصر کند اما نکرد و سالها اب مغرضان و مغروران و منفوران و بخیلان و هوسبازان شد تا در بت پرستی و خودپرستی و ظاه رستی بمیرند و زجر بکشند و از سعادت و خوشبختی دور باشند از بهشت برین دور باشند از لطف و عنایت پروردگار دور باشند و یک عمر با سوء تفاهم و سوء ظن و حسد و بخل و کینه و غیبت و تهمت زندگی جهنمی داشته باشند سالها بریوسف صبر و شکر جمیل کرد تا به اوج دانش و هوش برسد ...
1069136

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب)

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب) وخداوند را دردلهای سیاه و چشمهای شور جائی نیست (تائب) من عاشق خداوند بزرگ هستم همان خدائی که می توانست همان روز اول یوسف را عزیز مصر کند اما نکرد و سالها اب مغرضان و مغروران و منفوران و بخیلان و هوسبازان شد تا در بت پرستی و خودپرستی و ظاه رستی بمیرند و زجر بکشند و از سعادت و خوشبختی دور باشند از بهشت برین دور باشند از لطف و عنایت پروردگار دور باشند و یک عمر با سوء تفاهم و سوء ظن و حسد و بخل و کینه و غیبت و تهمت زندگی جهنمی داشته باشند سالها بریوسف صبر و شکر جمیل کرد تا به اوج دانش و هوش برسد ...
229194

بی امید

تعطیلات، امروز برای من تمام می شود.امسال احساس و فکرم نسبت به همه چیز فرق دارد. از همان قبل از عید. بی اعتقادی شیرینی دارم. سالها پیش در اوایل دهه ی بیست زندگی ام هم مدتی به این سمت و سو آمده بودم. اما آن روزها بی تجربه و بعدهایش ترسو بودم. و البته بعدترهایش فکر می . که لازمه ی امید داشتن، معتقد بودن است. این روزها اما دیگر کم تجربه نیستم. نمی ترسم. و نه!"ناامید" نه! شادمانه "بی امید"ام.
2403327

شاید...!

شاید جدی جدی باید از بقیه ی دنیا جدا باشم !! ی پیدا نمیشه که بتونه منو بفهمه خیلی سخته البته ؛ آدمِ عجیب و غریب ( و احیاناً مز فی ) مثل من که فهم احوالاتش مثل حل یک معادله با صد ها مجهوله گاهی ولی پیدا میشن ایی که میان توی زندگیم و مدتی حس میکنم شاید همون آدمیه که سالها منتظرش بودم اما صد افسوس که بعد از یه مدتی ، سالی ، ماهی ، هفته ای ... دلسرد میشم از امید به فهمیده شدنم ، به بودنشون ، به بودنم ، به خوب شدنم !! خودشونم خسته میشن ... اینهمه آدم باحال ، چه دیوونه ای پای عجیب ترین آدم شهر میمونه ؟! گناه من تفاوتمه :( من با دنیای اطرافم فرق دارم و توی شهر گنجشک ها ...
2082276

شاید...!

شاید جدی جدی باید از بقیه ی دنیا جدا باشم !! ی پیدا نمیشه که بتونه منو بفهمه خیلی سخته البته ؛ آدمِ عجیب و غریب ( و احیاناً مز فی ) مثل من که فهم احوالاتش مثل حل یک معادله با صد ها مجهوله گاهی ولی پیدا میشن ایی که میان توی زندگیم و مدتی حس میکنم شاید همون آدمیه که سالها منتظرش بودم اما صد افسوس که بعد از یه مدتی ، سالی ، ماهی ، هفته ای ... دلسرد میشم از امید به فهمیده شدنم ، به بودنشون ، به بودنم ، به خوب شدنم !! خودشونم خسته میشن ... اینهمه آدم باحال ، چه دیوونه ای پای عجیب ترین آدم شهر میمونه ؟! گناه من تفاوتمه :( من با دنیای اطرافم فرق دارم و توی شهر گنجشک ها ...
1261595

هزار صبح برآید همان نخستینی...

دیروز اولین روز پوشیدن روپوش سفید مون بود... حس خوبی بود... جالب! مثل شروع چیزی که منتظرش بودی.... *عنوان از سعدی
2197592

کاش کمی آدم بودم، از نسل حوا

خدایا چشن میلادش هم بسر شد! خدایا!عجب بد هستم که هنوز هم نیاده است مولایم... همان که کوچه کوچه آذینش کرده ام، همان که شربت و نقل و شیرینی اش را دست به دست چرخاندم، همان که گفتم العجل العجل العجل...که اگر من آدم بودم، با اولین العجل آمده بود...کاش کمی آدم بودم... از نسل حوا...
1735828

پیتزا

دم کافه منتظرش بودم آمد.همان لباس آبى که دل من را میبرد را پوشیده بود.گفت تنها بود و میخواست کتاب بخواند [باور نمیکنم] سوار شد.مسیر طولانى اى را رانندگى و سیگار کشیدم [او هم کشید] باز هم کشیدم [دیگر نکشید] بى هدف چرخ زدیم و خیابان هارا طى کردیم.سردش بود.سیو م را به او دادم و با یک تى نازک نشستم.[سردم بود ولى مهم نبود] گشنش بود و برایش پیتزایى که دوست دارد را یدم! باهم خوردیم و رساندمش بى آنکه خداحافظى کنم بى آنکه ببوسمش بى آنکه دستش را...
1737268

پیتزا تلخ است

دم کافه منتظرش بودم آمد.همان لباس آبى که دل من را میبرد را پوشیده بود.گفت تنها بود و میخواست کتاب بخواند [باور نمیکنم] سوار شد.مسیر طولانى اى را رانندگى و سیگار کشیدم [او هم کشید] باز هم کشیدم [دیگر نکشید] بى هدف چرخ زدیم و خیابان هارا طى کردیم.سردش بود.سیو م را به او دادم و با یک تى نازک نشستم.[سردم بود ولى مهم نبود] گشنش بود و برایش پیتزایى که دوست دارد را یدم! باهم خوردیم و رساندمش بى آنکه خداحافظى کنم بى آنکه ببوسمش بى آنکه دستش را...
796486

دند

عادت دارم همیشه با تا.ی می رم سر کار. پنج شنبه سوار تا.ی که شدم به فکری به سرم زد. بد جوری هوای کوه کرده بودم. به دوستم آقای فردوسی زنگ زدم و گفتم: فردا می رم کوه اگه میخوای بیا با هم بریم. گفت بذار فکر کنم بهت میگم. تا بعد از ظهر منتظرش بودم. همش دلهره اینو داشتم نکنه این هم یکی از صد ها تصمیمی باشه که پنجشنبه ها برای رفتن به کوه گرفتم. ولی روز . یا عملی نشده یا سر و ته برنامه با چند دور دویدن دور ائل گلی به پایان رسیده. به هر حال تو این فکر و خیال بودم که هوا تاریک شد. دیگه داشتم بیخیال می شدم که گوشیم زنگ زد. بله خودش بود. آقای فردوسی، یکی از بهترین و صمیمی ترین د...
1620848

امروز دیدمش *____*

امروز دیدمش . دو روز بود ندیده بودمش و مثه همیشه انگار هزار و هفتصد و هفت روز بود که ندیده بودمش ، چنان شوقی داشتم برای دیدنش که حتی لقمه ی نهارمم نخوردم و طول کلاس زبان از گشنگی دلم پیچ میرفت اما باز دلم نمی اومد بدون اون چیزی بخورم. دوست داشتن که از یه حدی بگذره بسیار جنون آمیز میشه. امروز دیدمش . بعد از دو روزی که قد چند سال گذشته بود. با شور و اشتیاق وصف نشدنی جلوی سینما بهمن منتظرش بودم. سرد بود هوا ، خیلی سرد ولی خب دلم نمیخواست تنها وارد سالن انتظار بشم. دلم نمیخواست منتظرش نمونم . شده تا خود صبح تو سرما منتظر میموندم ولی تنها پامو توی سالن نمیذاشتم ...
475682

این بخشندگیت عجب امید بزرگیست خداجانم

اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که . مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست.
1906459

نابراین حدود یک ساعت من

که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم. کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است ی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانچگونه چربی های اضافه بدن را چرا لاغر نمی شوم؟ پرسش و پاسخ در زمینه کاهش وزن راز هایی برای کاهش وزن داروی کاهش د ...
2444234

ب ع 79

به طرز غمگین کننده ای تابستون ها هم دیگه مثه قبل نیست. فصلی که همیشه منتظرش بودم نیست. تمام تابستون به چیزهایی که ازم گرفته فکر می کنم چیزهایی که خودم با اراده ی خودم ولی نه به میل خودم رهاشون ، برای داشتنشون زیادی ضعیف بودم. این، این که تصمیم خودم بود، من رو می کشه یه روز!
367054

همان مسیر همیشگی نبود

از همان مسیر همیشگی داشتم رد می شدم. همان جا که هر روز ساعت پنج عصر بعدِ پیاده شدن از سرویس شرکت، سوار اتوبوس می شوم و به خانه می روم. این بار اما پنج عصر نبود که آفتاب توی سرم بزند. سوار اتوبوس هم نشده بودم. تو خنکای ساعت دوازده شب، سوار وانت شده بودم. از همان مسیری که همیشه خسته به میله های کنار شیشه اتوبوس تکیه می دهم. آن جا اما حس. انرژی داشتم و خوشحال بودم. به جای تکیه دادن هم بلند بلند حرف می زدم و می خندیدم. آنقدر خندیده بودم که فکم درد می کرد. درست همان جا بودکه با لباسهای مشکی و خا.تری روی صندلی های اتوبوس می نشینم. آن شب اما مانتوی صورتی ام را پوشید
1253685

پاییز قشنگم ! خوش آمدی ...

پاییز قشنگم ! خوش آمدی دلتنگت شده بودم همیشه شهریور که می رسد به جای آنکه از آمدنش خوشحال شوم منتظر رسیدن تو هستم انگار بهانه ایست برای رسیدن تو شهریور چیزیست شبیه بوی اسپند قبل از رسیدن عروس و داماد هیچ حواسش به او نیست هیچ منتظرش نیست نمی دانم چرا ولی هرسال نگرانم مبادا نیایی نیایی و دیگر برگ زردی روی زمین نریزد و دست آدم های عاشق بماند توی پوست گردو راستش امسال یک جور دیگر منتظرت بودم منتظر بودم برسی و یک دل سیر روی برگ های زردی که همراه خودت می آوری قدم بزنم قدم بزنم و صدای خش خش شان را به خاطر بسپارم تو که می آیی کلی خیال جور واجور توی س? ...
1296093

دومین ملاقات بعد از عید (قسمت پنجم)

به توصیه حضرت والا و البته به دلایلی که گفتنشون نه واسم آسونه و نه حس می کنم ومی داشته باشه، رفتیم پردیس علوم. تو ل علوم درست همون جایی که دو روز پیش منتظرش مونده بودم، منتظر بودم. رو حاشیه سنگیه همون ستونی که بهش تکیه کرده بودم، نشسته بودم. همچنان داشتم says گوش می . روز خوبی نبود واسم، ولی نمی تونستم هم بگم بده. اتفاقای پیش پا افتاده و البته یه کمی اعصاب خوردکن واسم افتاده بود. تنهایی نشسته بودم با says که البته تا به غایت نمی تونه خسته ام کنه، داشتم حرف می زدم. دوست نداشتم زود برگرده. دوست داشتم یه کمی تنها می موندم. یه کمی دیگه با خودم و says حرف می زدم. ا? ...
1906436

که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار

که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم. کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است ی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانچگونه چربی های اضافه بدن راچرا لاغر نمی شوم؟پرسش و پاسخ در زمینه کاهش وزنراز هایی برای کاهش وزنداروی کاهش دهنده اشته? ...
1919960

چشمهایش

در خیابان هایی که هرگز آمد و شد نداشت...در ساعاتی که می دانستم مشغولِ کار است...در خانه هایی که اصلاً , صاحبانِ آن ها را نمی شناخت... همیشه منتظرش بودم... بزرگ علوی
495786

جان من

من به تو بد.ارم .سالها می گذرد ، و ما در کنار هم بزرگ شدیم .راستی ، چند بهار با هم به گلهای دشت سر زدیم ؟چه سفرها کرده ایم !تمام این سالها از تو مراقبت . ، ولی هنوز به تو بد.ارم .گاهی به تو حس بدی داشتم ، و خجل بودم و تنفر ..... و گاهی برای با تو بودن ، افتخار . .. محرم ترین با هم بودیم ، شرمناک ترین حس ها را با تو تجربه . .تمام این سالها به من خدمت کردی و هیچ از من نخواستی ، جز جرعه ی آبی و تکه ی نانی ، من به تو بد.ارم . اکنون که زوال و پیر شدن تو را می بینم ، غمگین می شوم ، وقتی درد های تو را حس می کنم ، اعماق روحم تیر می کشد .نمی دانم آیا تو زودتر از این دنیا می روی یا من ؟و
464457

جان من

من به تو بد.ارم .سالها می گذرد ، و ما در کنار هم بزرگ شدیم .راستی ، چند بهار با هم به گلهای دشت سر زدیم ؟چه سفرها کرده ایم !تمام این سالها از تو مراقبت . ، ولی هنوز به تو بد.ارم .گاهی به تو حس بدی داشتم ، و خجل بودم و تنفر ..... و گاهی برای با تو بودن ، افتخار . .. محرم ترین با هم بودیم ، شرمناک ترین حس ها را با تو تجربه . .تمام این سالها به من خدمت کردی و هیچ از من نخواستی ، جز جرعه ی آبی و تکه ی نانی ، من به تو بد.ارم . اکنون که زوال و پیر شدن تو را می بینم ، غمگین می شوم ، وقتی درد های تو را حس می کنم ، اعماق روحم تیر می کشد .نمی دانم آیا تو زودتر از این دنیا می روی یا من ؟و
2089594

عید، گ ار، شکوفه بادام

سلام نازنین، اگر خاطرت باشد قبلا گفته بودم (حوصله ی پیدا لینک مطلب را ندارم) که طرفدار عید نیستم. سالها بود که ایام عید آزاردهنده بود. از مهمانی و خ خیابان و تعطیل بودن همه جا و گرفتار بودن همه اذیت می شدم. این جا هم که هستم هیچ وقت حسرت عید را نخوردم. نخواستم که این روزها ایران باشم. سالهای قبل تر این طور نبود. مثلا سالهایی که مدرسه می رفتم، سال های دبیرستان. همان وقتی که شخصیت مستقل م شکل گرفته بود و هویتم داشت برای خودم مشخص می شد. آن سالها دو چیز را دوست داشتم: طبق رسم بقیه جاها، بعد از تحویل سال (یا مثلا صبح روز بعد) مردم می رفتند به زیارت اهل قبور. ب ...
1933961

قراره دوستانه

قرار بود امروز غزل بیاد پیشم ساعت2قرار داشتیم الان پیام داد که فرشته هم میاد؟قرار بود اون یکی دوستمونم بیاد گفتم نه کار داره گفت اگه نمیومد کاش تو میومدی اینجا مامانمم تنهاست:) من ته از ب منتظرش بودم و خونه و زندگی و حس مرتب کرده بودم و امروز حیاط و کوچه و حتی جوب رو هم شستم=))فقط درموارد ضروری اینکارو میکنم قبول که من برم پیشش:)) و کلی ذوق کرد:))
1952085

حسین هستم؛ یک عشق دوچرخه

از همان اوانِ کودکی عشق دوچرخه بودم. حسن، صمیمی ترین دوستِ درجۀ یک بنده دارای دوچرخه بود و بنده فاقدش. همین بود که عقدۀ دوچرخه داشتم و همیشه دنبال فرصتی برای سوار شدن دوچرخه اش بودم. یادم می آید یک بار دوچرخه اش را سپرد به من و خودش رفت و تا شب هم نیامد دنبالش. البته تا فردایش هم نیامد. پس فردایش هم همینطور و تا هفتۀ آینده اش هم همینطور. بعد از آن یک هفته، دیگر برایم قطعی شده بود که دوچرخۀ حسن مالِ من شده و میتوانم به سادگی آن را هاپولی کنم. ولی خب خیلی زود کور خواندم و حسن دوچرخه اش را از من پس گرفت. سالها در حالِ غصه خوردن بودم و همینطور هی غصه میخور? ...
1042081

3 شهریور 96

مثل برق و باد امثال تا شد و رسید وسطش. هنوز باورم نمیشه که شهریور شده...شهریوری که چقد من منتظرش بودم...و وبلاگ تنهای فراموش شدم که چقدر بی مهری بهش توی این یکی دو ماهه...وقتشه که پرکارتر بشم ولی.from now on
966782

دقیقا کی بد شدم ؟؟؟

دقیقا کِی بد شدم ؟ همان زمانی که 8 ساله بودم و در مسابقات حفظ قرآن در استان اول شدم ؟ همان زمانی که برای اولین بار پیشانی ام را روی مهر گذاشتم ؟ یا همان زمانی که میخندیدم ؟ دقیقا کِی بد شدم ؟؟ همان زمانی که همه را عاشقانه دوست داشتم ؟ یا شاید آن زمانی که موفقیت ها و آینده ایی خوب جلوی من بود ؟ نه.. همه این زمان ها من خوب بودم خوب ترین پسر دنیا دقیقا کِی بد شدم ؟؟؟؟؟ ربات.

شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم