شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم


2140065

شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم

بعد از 6 ماه به خود جرات دادم رفتم با او صحبت کنم شب ساعت 3 شب بود داشتم مثل بید می لرزیدم قلبم ح عحیبی پیداکرد حس می از درون فرو خواهم ریخت عجیب ترین خاص ترین ح ی بود که داشتم . 6 ماه بود که فقط هم صحبت من چشم های بلوری او که نظیرش را درهیچ یک از موجودات زمینی پست ندیده بودم شده بود یادگار چشم های جادویی یا شراره ی کشنده ی چشم هایش در زندگی من همیشه خواهد ماند چطور می توانم اورا فراموش کنم اویی که انقدر وابسته به زندگی من است ؟ نه ، اسم اورا نخواهم برد چون دیگر او با ان ...
1509365

نقطه ی عطف

امشب باید ثبت شه۰روزی که سالها منتظرش بودم و نهایتش وصل شد به اسم رضا۰۰۰خوشحالم و امیدوارم خدا کمکم کنه تا سر عهدم بمونم۰
819049

چهارده روز - نفسم کم کم بالا می آید

گفته بودم یکی از خواب های هفته ی اخیر، آن لحظه بود که سر کلاس نشسته بودم و . آمد و من نفسم گرفت که آخ. این همان لحظه ایست که این همه سال منتظرش بودم. نگفته بودم؟
1837230

چمدونم، شاید!

چمدونم. شاید این همون چیزیه که منتظرش بودم. جزئیاتش فرق میکنه اما شاید کلیتاً همونه. جالب تر اینه که فکرم نمیاد برای چیزی که احتمالاً منتظرش بودم...
2141140

همان مقصدی است که ...

دست های تو همان مقصدی است که سال ها منتظرش بودم تازه می فهمم که آغوش های گذشته همگی جاده ای بودند برای رسیدن به دست های تو!❤️ #مخاطب_خاص_من @caffe_eshggh
725671

به صد امید میبستم نگاهی...

روزهایی که امید دیدار او را نداشتم، دلم خالی بود. نمی دانستم چگونه وقت خود را پر کنم. هر آن منتظرش بودم. در خیابانهایی که هرگز در آن آمد و شد نداشت، در ساعاتی که صریحاً می دانستم مشغول کار است. در خانه هایی که اصلاً صاحبان آنها را نمی شناخت، همیشه منتظرش بودم... چشمهایش نوشته بزرگ علوی
2131125

دست های تو ...

دست های تو همان مقصدی استکه سال ها منتظرش بودم تازه می فهمم که آغوش های گذشته همگی جاده ای بودند برای رسیدن به دست های تو!❤️ #مخاطب_خاص_من @caffe_eshggh
103532

خبر خوب

با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالا.ه خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم.بی نهایت نیاز به یک مسافرت دارم . و بیش تر از همه دوست دارم مشهد بروم اما مسافت طولانی سفر با ماشین و یا حتی سفر با هواپیما با توجه به شرایط فعلی ام کمی ذهنم را مشغول کرده. همسرم قول داده یک سفر حتماً برویم. اما من دلم مشهد و حرم امن . رضا را میخواهد.+ همه ی دوستانم را میخوانم ببخشید که خاموش میخوانم.
284566

خبر خوب

با خودم قرار گذاشته بودم چیزی ننویسم و به محض اینکه اتفاقی که منتظرش بودم بیافتد نوشتن را دوباره راه بیاندازم و بالا.ه خبر خوشایندی که منتظرش بودم رسید. انشالله بعد از تعطیلات عید کارم را شروع میکنم و میشوم خانم . :) مدارک ام را دو روز پیش فرستادم و همه ی موافقت ها را هم همسرم گرفته .بی نهایت نیاز به یک مسافرت دارم . و بیش تر از همه دوست دارم مشهد بروم اما مسافت طولانی سفر با ماشین و یا حتی سفر با هواپیما با توجه به شرایط فعلی ام کمی ذهنم را مشغول کرده. همسرم قول داده یک سفر حتماً برویم. اما من دلم مشهد و حرم امن . رضا را میخواهد.+ همه ی دوستانم را میخوانم ببخ...
258810

سیزده

"بهم گفت کمکت کنم خودتو پیدا کنی." و من بودم که بهش خیره شده بودم و با خودم می گفتم خُب چرا نمی کنی؟ + رو به روی نامجو آن ریپلِی.. + چیزی که نه ماه منتظرش بودم داره اتفاق می افته.
877643

.ی که من منتظرش هستم(افشین یداللهی)

.ی که من منتظرش هستمهمین . می آیدبه خاطر من*.ی که شما منتظرش هستیدکدام . ؟ کدام روز ِ هفته می آید ؟چقدر مطمئن هستید که خواهد آمدبه خاطر شما ؟ افشین یداللهی
553067

آغاز انتظار

خبر آمدنت هست، دلم مشتاق دیدار توست ... هر که تو را خواست در دلش ملاقاتهایی با تو دارد! ... بدون جواب نگذاشته ای دوستدارت را ... رحمت تو از جنس رحمت خداست ... ایمان می آورم به آمدنت ... دلم سالها منتظر بود اما سرگردان!! اما این روزهایم، رسیده ام به آنکه سالها منتظرش بوده ام ... رسیده ام به آغازی که نهایتش در بی نهایت،تویی...
2623721

دریا

دریاها را گریستم و تو چه راست گفتی که هیچی ارزش ناراحت من را ندارد. سالها بود اینجور گریه نکرده بودم. سالها بود از گریه سردرد نگرفته بودم.سالها بود اینقدر غمگین و بی پناه نشده بودم. باید تشکر کنم از تمام آدم های بی بند و بار و نامتعهد اطرافم، از تمام آدم های بی بند و بار و نامتعهد این شهر، از تمام آدم های بی بند و بار و نامتعهد این کشور، از تمام آدم های بی بند و بار و نامتعهد جهان و از تمام آدم های دروغگو... به خاطر این همه رنج و سختی که بر من روا داشتند. واقعا مرسی.
806869

نحوه شهادت شهید اسداللهی

اذان ظهر روز ۲۹ آذر ۹۴ مصادف با شهادت . حسن عسکری(ع) در منطقه خانطومان در حلب . همان زمانیست که آ.ین لحظات عمر نورانی شهید بزرگوار حاج حمیدرضا اسداللهی سپری می شود. همان زمانیست که او نیت اقامه . می کند و پس از تیمم درحالی که آماده اقامه . است ترکشی که سالها منتظرش بود از راه رسیده و اورا به ارباب بی کفنش می رساند. اقامه . با پیکر خونین در لحظاتی قبل از عروج و شهادت، نشان از شوق او جهت رسیدن به معشوق بود. یاد و خاطره اش را با ذکر صلوات و فاتحه ای گرامی می داریم. شهید حمیدرضا اسداللهی م.ع حرم
257976

وارونه

دلگیرم و خسته از غم مستمرشاز بوی غریبِ در هوا منتشرشبیزارم از این زندگی وارونهمن منتظرش هستم و او منتظرش!زهرا موسی پور
740015

نصف شبی بامدادی چیزی، شبیه خواب

.ب یه چایی برای خودم ریخته بودم زیر پتو و باد کولر روش! نشسته بودم داشتم اینجا می نوشتم پست قبل رو .. سخت درگیر فکر . بودم که اصلا یادم رفته بودم گوشیمو چک کنم عادتمه.. چک . گوشیمو میگم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم منتظرم منتظر چی نمیدونم ! حالا این که متنفرم از انتظار به کنار ..... بعضی مواقع حس میکنم یکی کارش لنگ منه و منتظر من انلاین بشم کمکش کنم خودمو میذارم جاش و چون خودم از انتظار بدم میاد سعی میکنم سریع گوشیمو چک کنم اما خُب ، معمولا خبر خاصی نیست ولی .ب مثل این که یکی بم پیام داده بود که من منتظرش بودم کار داشت حالمم نپرسید حتی :)) اره منم نپرسی...
385718

نصف شبی بامدادی چیزی، شبیه خواب

.ب یه چایی برای خودم ریخته بودم زیر پتو و باد کولر روش! نشسته بودم داشتم اینجا می نوشتم پست قبل رو .. سخت درگیر فکر . بودم که اصلا یادم رفته بودم گوشیمو چک کنم عادتمه.. چک . گوشیمو میگم. نمیدونم چرا ولی حس میکنم منتظرم منتظر چی نمیدونم ! حالا این که متنفرم از انتظار به کنار ..... بعضی مواقع حس میکنم یکی کارش لنگ منه و منتظر من انلاین بشم کمکش کنم خودمو میذارم جاش و چون خودم از انتظار بدم میاد سعی میکنم سریع گوشیمو چک کنم اما خُب ، معمولا خبر خاصی نیست ولی .ب مثل این که یکی بم پیام داده بود که من منتظرش بودم کار داشت حالمم نپرسید حتی :)) اره منم نپرسی...
2421605

[ 18 ]

دلبرکم❤همونی که منتظرش بودم [پستِ 17!]
2642158

هم قطار، برای سخن سرا

هوالمحبوب آمده بودم ببینمت، بعد از سال ها، بعد از سال هایی که از دست داده بودیم، سالهایی که طعم غربت و دوری گرفته بودند، سراغت را از همان کوچه ی پله دار گرفته بودم. خانه تان عوض نشده بود. میدانستم که تو هنوز پاگیر همان خانه ای، همان خانه و همان آدم ها و همان چشم های سیاه پشت پنجره. نمیدانستم بالا ه توانسته بودی که از پس سال ها سفره ی دلت را پیشش باز کنی یا نه، من رفیق بدی برایت بودم میدانم، نپرسیده بودم و رها کرده بودمت تا امروز که دوباره به حضورت نیازمند شده بودم. آمده بودم که بغلت کنم و روی شانه هایت آرام بگریم، میدانی که از چه حرف میزنم، از ه? ...
372941

اشتباه بزرگ

باید سالها می گذشت تا من تو را بشناسم والا امکان نداشت پشت این ماسک قطوری که زده بودی می شناختمت...باید سالها می گذشت تا من می فهمیدم مهربان نبودی ..مهربان نبودی ..مهربان ...هیهات بر من ...این روزها سخت مشغول خاکبرداری هستم از روی این همه خاطراتی که با تو داشتم ....از همان روز اول که زجر کشیده و با تن رنجور این وبلاگ رو خط خطی می . ...مثل مرغ سرگشته و بی پناهی بودم که راه به جایی نداشت ..خسته از یک زندگی ویران اومده بودم مثل جنگ زده ای که فقط کمی آب و نان می خواست و یک س.ناه تا بخوابد...بخوابد و سالهای بد را فراموش کند....آمدی مثل یک ناجی دستهایت پر از مهربانی ..تا دلت
2429806

[ 18 ]

[برداشته شد!]دلبرکم❤همونی که منتظرش بودم [پستِ 17!]
1361804

سالها بعد که داماد خانواده ای شدی

سالها بعد که داماد خانواده ای شدی...درست همان موقع که برای خودت خانواده ای تشکیل داده ای و مردِ زندگیِ همسرت شده ای...همان سالها وسطِ تمامِ خستگی هایت ناخواسته یادِ من و دوست داشتنم می افتی...یادت می افتد که چه خوب بلدت بودم و میدانستم چگونه خستگی هایت را فروکش م...به همسرت نگاه میکنی...در رفتارش،درنگاهش دنبالِ من میگردی...دنبال توجه هایم...دلت برای دوست داشتن های زیادم...دلت برای دلنازکی هایم...دلت برای گوش به فرمانت بودن هایم...دلت برای یکرنگی هایم...دلت برای شیطنت و بچه بازی هایم تنگ میشود...از نگاهِ سردی که داری تعجب میکند...می آید کنارت مینشیند و دستهایت ر? ...
2506486

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
2539107

"بدون عنوان"

از آن بعد از ظهر آزاد استفاده تا در مغازه ها گشتی بزنم؛ آن موقع ها، هنوز یک دخترک سبزهٔ عادی بودم: ابله، خوش رو، سبک سر و ول ج... درحالی که کیسه های خنزر پنزر، زلم زیمبو و لوازم آرایش و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را روی نیمکت چوبی گذاشته بودم، منتظرش شدم. کیلومترها ویترین را دید زده بودم و برای آرام هیجانم آرام آرام کوکاکولایم را مزه مزه . خسته، بی پول، کاملاً شرمنده و خیلی خوشحال بودم ^^ دخترها می فهمند :))))))
167188

سالها میگذرن

امسال کم کم داره تموم میشه این سالها پشت سر هم میان و میرن و من همون جای هستم که بودم هیچ چیزی و هیچ چیزی ... فقط چیزی که تو این سالها عوض میشه که یه سال پیرتر میشم و به مرگ نزدیک تر و این خوبه زندگی . خودش یک مرگ. مرگی که تمام نشدنیه
1710347

پره !

به به ! بالا ه استرس امتحان پره انترنی به جانم افتاد ! نشونه ی خوبیه ، منتظرش بودم ...
1321485

حرفهایی که نباید می نوشتم

بی نوشتن سر می شود من و ساعت منتظر جمله ای هستم که خطور کن به این خط مقدم .... هیچ انهدای زیبانست حتی انهدام پاییز بین موهای طلاییت .... راستی گفته بودم چشم های سیاهت از زیباتر است ... این کشف عجیبی بود برای منی که بعدها فهمیدم ان صدا چرا اینقدر اشناست و پی ات دویدم و دویدم ... پیدایت که گفتم کاش همان ردا پوش بودم ... نبودم ... بعدها سالها و قرن ها به تمام هر انجه که باید میشد و نشد فکر ...من از درون تهی شده بودم و خودم رو بین تمام بایدها گم کرده بودم ... بی ساحل ... بی هدف ... بی فکر ... بی هیچ چیزی فقط ادامه دادم ... نه من ام ... نه تو انی که باید ... من انم که درد را تمام شب می ...
961562

مرا از چه میترسانی ؟

زندی مرا از چه میترسانی ؟؟ از تنهایی ؟ از بی .ی ؟؟ از بازنده بودن ؟ من همان زمانی که پسر. ام برای عزیز شدن در خانواده به من تهمت زد و چیزهایی پشت سرم گفت که من انجام نداده بودم وقتی که خودش از مخمصه نجات داد و من را انداخت در دردسر همان زمانی که . هایم پشت سرم حرف زدند همان زمانی که مادرم به من شک کرد همان شبی که هیچ. به من اعتماد نداشت همان شبی که حتی او هم رفت همان شبی که به من گفتند بد و من با خودم . . اگر قرار است من آن پسر بد باشم ... باید بدترین پسر دنیا باشم همان شبی که نگاه همه ... همه جهان به من عوض شد من تنها و بی . بودم ... من باختم من همان شب ف...
966783

مرا از چه میترسانی ؟

زندگی مرا از چه میترسانی ؟؟ از تنهایی ؟ از بی .ی ؟؟ از بازنده بودن ؟ من همان زمانی که پسر. ام برای عزیز شدن در خانواده به من تهمت زد و چیزهایی پشت سرم گفت که من انجام نداده بودم وقتی که خودش از مخمصه نجات داد و من را انداخت در دردسر همان زمانی که . هایم پشت سرم حرف زدند همان زمانی که مادرم به من شک کرد همان شبی که هیچ. به من اعتماد نداشت همان شبی که حتی او هم رفت همان شبی که به من گفتند بد و من با خودم . . اگر قرار است من آن پسر بد باشم ... باید بدترین پسر دنیا باشم همان شبی که نگاه همه ... همه جهان به من عوض شد من تنها و بی . بودم ... من باختم من همان شب ...
5126

اونجایی که فکر نمیکردی یا منتظرش نبودی

عجیبه ، گاهی با دیدن یا خوندن یه بخش ساده از یه . یا کتاب خیلی معمولی و حتی مس.ه نظرت راجع به یکی از مهمترین موضوعات زندگیت عوض میشه..یادگیری در حاشیه اتفاق می افته ، تغییر نگاه اون جایی که منتظرش نیستی..
936304

ما شدن

روزا دارن می گذرن... سریعتر از اون چیزی که حتی بشه باهاش یه لحظه ی به یاد موندنی ساخت... همه چیز شده جوری که من تو ذهنم نساختم!شاید چون وقت نمی کنم به ساخته هام فکر کنم... کائنات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این بود آرمان های ما؟ پ.ن:یکی نیست بگه ترست از چیه؟از این که به چیزی که سالها منتظرش بودی برسی؟ پ.ن:یه هفته دیگه دفا.
2235551

پیام

یه پیامی که مدت ها منتظرش بودم دریافت من دارم برمیگردم به رویاهامخدا اگه خوابه نزار بیدار شم .بیدارم نکن ...هیچ وقت
1895664

سفر و برگ اضافی

پنج شنبه عصرها از آن روزهایی است که از اول هفته منتظرش هستم. تنها عصر غیر تعطیلی ای است که متعلق به خودم است و می توانم برایش برنامه ریزی کنم و خودم را دعوت کنم به پیاده روی و چای و کتاب. قرارگاهم همان کتابفروشی همیشگی است. همان "معراج" کتابخوانهای شهرم. از خواندن کتابهای روان درمانی خسته شده بودم. خسته از این همه تداعی های اندوهگین که در ذهنم نقش می بست و آزارم می داد. وگرنه که کتابهای یالوم را بسیار دوست دارم و از آنها به سهم خودم آموخته ام (امیدوارم اینطور باشد.) اما احساس می به یک استراحت ذهنی ارزشمند و حال خوب کُن نیاز دارم و چه کت بهتر از سفرنامه ...
2463681

من نبودم...

من نبودم ی که در خانه ات را کوبیدمن نبودم ی که به تو سلام دادمن نبودم ی که سالها عاشق تو بودو هر کجا که می رفتیدنب می کرددروغ گفتممن بودممن همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.با این حالآری ! من بودم که عاشق تو بودمهنوز هم عاشقت هستمحالا این را با صدای بلند فریاد می زنمو تو گریه می کنی و می گوییچرا این را زودتر نگفتی؟#شل_سیلور_استاین
2457869

من نبودم...!

من نبودم ی که در خانه ات را کوبیدمن نبودم ی که به تو سلام دادمن نبودم ی که سالها عاشق تو بودو هر کجا که می رفتیدنب می کرددروغ گفتممن بودممن همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.با این حالآری ! من بودم که عاشق تو بودمهنوز هم عاشقت هستمحالا این را با صدای بلند فریاد می زنمو تو گریه می کنی و می گوییچرا این را زودتر نگفتی؟#شل_سیلور_استاین
2578484

گن ار

آنکه سرمست زِ مینایِ ش بودم سالها معتکفِ چشمِ ابش بودم بر سرم نیست هوایِ می و میخانه ولی .. روز و شب در هوسِ جرعه ی نابش بودم دلِ بی تابِ مرا برده به دارِ زلفش همچو حلاج گرفتارِ طنابش بودم دیده می گفت : ندیدست چنین تازه گلی بِسترم گفت که سر مستِ گلابش بودم دلق و سجاده رها کرده ام از شوق وصال صد گنه و در فکرِ ثوابش بودم نورِ مهتاب و سپهرم همه از ت اوست بی سبب نیست که من در تب و تابش بودم همه تقصیر از او بود ، که شاعر ماندم ور نه تسلیمِ خداوند و کتابش بودم #سپهر
2572561

...im

دیروز چه روز عصبی ناکی بود..خیلی عصبانی بودم.. حرفای بدی زدم ..ولی از عصبانیت یک دور کامل دویدم..هنوز پک و پهلویم درد میکند ..نباید می دویدم ولی دویدم.. بعد از این طی یک دوره بیماری این همه تحرک برایم خوب نیست ولی من آدم نمی شوم.امروز هم بدک شروع نشد.. دلم تنگ شده ولی همان می گوید ت شو .نمیخواهم دامن بزنم به افکارم ولی ...هعی بیخیال.. دلم میخواست جای هانا بودم شایدم اندرو!!یک هویی بذهنم رسید.. بیاد آن تخیلی ک سالها پیش نگاه می .. چقدر زندگی این ادمهای در لجن فرو رفته از دور زیباست.. منظورم همان ادم هاییست ک ِ کابوس میگوید!پَرت گویی هایم ادامه دارد.. ب اینجا ترکیده ...
2570819

...im

دیروز چه روز عصبی ناکی بود..خیلی عصبانی بودم.. حرفای بدی زدم ..ولی از عصبانیت یک دور کامل دویدم..هنوز پک و پهلویم درد میکند ..نباید می دویدم ولی دویدم.. بعد از این طی یک دوره بیماری این همه تحرک برایم خوب نیست ولی من آدم نمی شوم.امروز هم بدک شروع نشد.. دلم تنگ شده ولی همان می گوید ت شو .نمیخواهم دامن بزنم به افکارم ولی ...هعی بیخیال.. دلم میخواست جای هانا بودم شایدم اندرو!!یک هویی بذهنم رسید.. بیاد آن تخیلی ک سالها پیش نگاه می .. چقدر زندگی این ادمهای در لجن فرو رفته از دور زیباست.. منظورم همان ادم هاییست ک ِ کابوس میگوید!پَرت گویی هایم ادامه دارد.. ب اینجا ترکیده ...
214460

سفر...

بالا.ه رفتم!! بعد از مدتها.... بعد از سالها!! سفری که سالها در انتظارش بودم!! سالها بود که میخواستم به دیدن یکی از عزیزترین .ایی که توی زندگی داشتم و دارم برم!! .ی که مدتها از راه دور باهاش حرف زدم و باهاش درد دل ..... حرفامو شنید و خواسته هامو برآورده کرد.... و من هر بار گفتم امسال حتما میرم..... و نشد..... تا امسال بالا.ه شد!! در صورتیکه اصلا برنامه ای برای این سفر نداشتم. به پیشنهاد یکی از دوستان .... و منم به اصطلاح تو هوا گرفتم!! وقتی نزدیک دیدار بودم.... کلی فکر .!! چی بگم؟!! چجوری شروع کنم؟!!.... داشتیم به دیدار نزدیک میشدیم.... دوستم باهام حرف میزد.... و من..... من اصلا...
1014776

با خودم تکرار میکنم

این راهی که من دارم میرم ته ش کجاست ...اگه همون جایی بود که منتظرش بودم , چی؟اگه نبود چی ؟ اون موقع چیکار کنم؟
2631900

هم قطار، برای سخن سرا

هوالمحبوب آمده بودم ببینمت، بعد از سال ها، بعد از سال هایی که از دست داده بودیم، سالهایی که طعم غربت و دوری گرفته بودند، سراغت را از همان کوچه ی پله دار گرفته بودم. خانه تان عوض نشده بود. میدانستم که تو هنوز پاگیر همان خانه ای، همان خانه و همان آدم ها و همان چشم های سیاه پشت پنجره. نمیدانستم بالا ه توانسته بودی که از پس سال ها سفره ی دلت را پیشش باز کنی یا نه، آمده بودم که بغلت کنم و روی شانه هایت آرام بگریم، میدانی که از چه حرف میزنم، از همه ی چیزهایی که از دست داده بودیم، از آدم ها، از عشق، از کودکی مان. از کودکی های پر شور و حال مان توی همان کوچ ...
713695

فر. دیگر

امروز فر. دیگریست که آغاز شده همان که منتظرش بودی هنوز نقشی برآن نرفته است وت و نقاش منتخب خ. این تو و این اعتماد خالق به تو
2490890

دیدار شد میسر......

اولش که رفت گفت دو روزه برمیگرده اما دو روز شد هفت روز.هفت روز ندیدمش. سخت بود. شب آ سختتر.عصر میرسید بهش زنگ زدم گفتم اگه میای اینجا نرم کلاس. گفت نه تو برو، من میرم خونه و شب میام اونجا. شب بی صبرانه منتظرش بودم. استرس گرفته بودم وقتی زنگ در رو زد انگار دفعه اولی بود که میخواست بیاد خونمون. ضربان قلبم رو میشنیدم و گلوم خشک شده بود و هول کرده بودم. در رو که باز ، توی حیاط که دیدمش چشام برق زد. خنده ش رو که دیدم، گل از گلم شکفت. پ بغلش. محکم محکم بغلم کرد. سرمو گذاشته بودم رو ش و فقط بو میکشیدم عطر تنش رو. چند دقیقه سکوت و فقط صدای نفسامون.پرسید خوبی؟ گفتم الان خ ...
574464

خواب

نه حرفش بود و نه فکری در موردش کرده بودم. .ب برای اولین بار به خوابم آمد با همان چهره ی دوست داشتنی و با همان لبخند همیشگی و با همان وقار و متانتش. فقط شاد بودم و به بودنش افتخار می.. زنده باشی . قاسم سلیمانی
1953069

حس عجیبیه که

حس عجیبیه که فقط ١٤ روز مونده به جاجرود و حدود ١٣٠ روز به کنکور و بعدش من مى مونم و آینده اى که همیشه منتظرش بودم
1070331

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب)

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب) وخداوند را دردلهای سیاه و چشمهای شور جائی نیست (تائب) من عاشق خداوند بزرگ هستم همان خدائی که می توانست همان روز اول یوسف را عزیز مصر کند اما نکرد و سالها اب مغرضان و مغروران و منفوران و بخیلان و هوسبازان شد تا در بت پرستی و خودپرستی و ظاه رستی بمیرند و زجر بکشند و از سعادت و خوشبختی دور باشند از بهشت برین دور باشند از لطف و عنایت پروردگار دور باشند و یک عمر با سوء تفاهم و سوء ظن و حسد و بخل و کینه و غیبت و تهمت زندگی جهنمی داشته باشند سالها بریوسف صبر و شکر جمیل کرد تا به اوج دانش و هوش برسد ...
1069136

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب)

عاشق خدائی هستم که سالها خودش را برای عزیز شدن یوسف اب کرد (تائب) وخداوند را دردلهای سیاه و چشمهای شور جائی نیست (تائب) من عاشق خداوند بزرگ هستم همان خدائی که می توانست همان روز اول یوسف را عزیز مصر کند اما نکرد و سالها اب مغرضان و مغروران و منفوران و بخیلان و هوسبازان شد تا در بت پرستی و خودپرستی و ظاه رستی بمیرند و زجر بکشند و از سعادت و خوشبختی دور باشند از بهشت برین دور باشند از لطف و عنایت پروردگار دور باشند و یک عمر با سوء تفاهم و سوء ظن و حسد و بخل و کینه و غیبت و تهمت زندگی جهنمی داشته باشند سالها بریوسف صبر و شکر جمیل کرد تا به اوج دانش و هوش برسد ...
1261595

هزار صبح برآید همان نخستینی...

دیروز اولین روز پوشیدن روپوش سفید مون بود... حس خوبی بود... جالب! مثل شروع چیزی که منتظرش بودی.... *عنوان از سعدی
2082276

شاید...!

شاید جدی جدی باید از بقیه ی دنیا جدا باشم !! ی پیدا نمیشه که بتونه منو بفهمه خیلی سخته البته ؛ آدمِ عجیب و غریب ( و احیاناً مز فی ) مثل من که فهم احوالاتش مثل حل یک معادله با صد ها مجهوله گاهی ولی پیدا میشن ایی که میان توی زندگیم و مدتی حس میکنم شاید همون آدمیه که سالها منتظرش بودم اما صد افسوس که بعد از یه مدتی ، سالی ، ماهی ، هفته ای ... دلسرد میشم از امید به فهمیده شدنم ، به بودنشون ، به بودنم ، به خوب شدنم !! خودشونم خسته میشن ... اینهمه آدم باحال ، چه دیوونه ای پای عجیب ترین آدم شهر میمونه ؟! گناه من تفاوتمه :( من با دنیای اطرافم فرق دارم و توی شهر گنجشک ها ...
2403327

شاید...!

شاید جدی جدی باید از بقیه ی دنیا جدا باشم !! ی پیدا نمیشه که بتونه منو بفهمه خیلی سخته البته ؛ آدمِ عجیب و غریب ( و احیاناً مز فی ) مثل من که فهم احوالاتش مثل حل یک معادله با صد ها مجهوله گاهی ولی پیدا میشن ایی که میان توی زندگیم و مدتی حس میکنم شاید همون آدمیه که سالها منتظرش بودم اما صد افسوس که بعد از یه مدتی ، سالی ، ماهی ، هفته ای ... دلسرد میشم از امید به فهمیده شدنم ، به بودنشون ، به بودنم ، به خوب شدنم !! خودشونم خسته میشن ... اینهمه آدم باحال ، چه دیوونه ای پای عجیب ترین آدم شهر میمونه ؟! گناه من تفاوتمه :( من با دنیای اطرافم فرق دارم و توی شهر گنجشک ها ...
229194

بی امید

تعطیلات، امروز برای من تمام می شود.امسال احساس و فکرم نسبت به همه چیز فرق دارد. از همان قبل از عید. بی اعتقادی شیرینی دارم. سالها پیش در اوایل دهه ی بیست زندگی ام هم مدتی به این سمت و سو آمده بودم. اما آن روزها بی تجربه و بعدهایش ترسو بودم. و البته بعدترهایش فکر می . که لازمه ی امید داشتن، معتقد بودن است. این روزها اما دیگر کم تجربه نیستم. نمی ترسم. و نه!"ناامید" نه! شادمانه "بی امید"ام.
2197592

کاش کمی آدم بودم، از نسل حوا

خدایا چشن میلادش هم بسر شد! خدایا!عجب بد هستم که هنوز هم نیاده است مولایم... همان که کوچه کوچه آذینش کرده ام، همان که شربت و نقل و شیرینی اش را دست به دست چرخاندم، همان که گفتم العجل العجل العجل...که اگر من آدم بودم، با اولین العجل آمده بود...کاش کمی آدم بودم... از نسل حوا...
1735828

پیتزا

دم کافه منتظرش بودم آمد.همان لباس آبى که دل من را میبرد را پوشیده بود.گفت تنها بود و میخواست کتاب بخواند [باور نمیکنم] سوار شد.مسیر طولانى اى را رانندگى و سیگار کشیدم [او هم کشید] باز هم کشیدم [دیگر نکشید] بى هدف چرخ زدیم و خیابان هارا طى کردیم.سردش بود.سیو م را به او دادم و با یک تى نازک نشستم.[سردم بود ولى مهم نبود] گشنش بود و برایش پیتزایى که دوست دارد را یدم! باهم خوردیم و رساندمش بى آنکه خداحافظى کنم بى آنکه ببوسمش بى آنکه دستش را...
1737268

پیتزا تلخ است

دم کافه منتظرش بودم آمد.همان لباس آبى که دل من را میبرد را پوشیده بود.گفت تنها بود و میخواست کتاب بخواند [باور نمیکنم] سوار شد.مسیر طولانى اى را رانندگى و سیگار کشیدم [او هم کشید] باز هم کشیدم [دیگر نکشید] بى هدف چرخ زدیم و خیابان هارا طى کردیم.سردش بود.سیو م را به او دادم و با یک تى نازک نشستم.[سردم بود ولى مهم نبود] گشنش بود و برایش پیتزایى که دوست دارد را یدم! باهم خوردیم و رساندمش بى آنکه خداحافظى کنم بى آنکه ببوسمش بى آنکه دستش را...
796486

دند

عادت دارم همیشه با تا.ی می رم سر کار. پنج شنبه سوار تا.ی که شدم به فکری به سرم زد. بد جوری هوای کوه کرده بودم. به دوستم آقای فردوسی زنگ زدم و گفتم: فردا می رم کوه اگه میخوای بیا با هم بریم. گفت بذار فکر کنم بهت میگم. تا بعد از ظهر منتظرش بودم. همش دلهره اینو داشتم نکنه این هم یکی از صد ها تصمیمی باشه که پنجشنبه ها برای رفتن به کوه گرفتم. ولی روز . یا عملی نشده یا سر و ته برنامه با چند دور دویدن دور ائل گلی به پایان رسیده. به هر حال تو این فکر و خیال بودم که هوا تاریک شد. دیگه داشتم بیخیال می شدم که گوشیم زنگ زد. بله خودش بود. آقای فردوسی، یکی از بهترین و صمیمی ترین د...
1620848

امروز دیدمش *____*

امروز دیدمش . دو روز بود ندیده بودمش و مثه همیشه انگار هزار و هفتصد و هفت روز بود که ندیده بودمش ، چنان شوقی داشتم برای دیدنش که حتی لقمه ی نهارمم نخوردم و طول کلاس زبان از گشنگی دلم پیچ میرفت اما باز دلم نمی اومد بدون اون چیزی بخورم. دوست داشتن که از یه حدی بگذره بسیار جنون آمیز میشه. امروز دیدمش . بعد از دو روزی که قد چند سال گذشته بود. با شور و اشتیاق وصف نشدنی جلوی سینما بهمن منتظرش بودم. سرد بود هوا ، خیلی سرد ولی خب دلم نمیخواست تنها وارد سالن انتظار بشم. دلم نمیخواست منتظرش نمونم . شده تا خود صبح تو سرما منتظر میموندم ولی تنها پامو توی سالن نمیذاشتم ...
475682

این بخشندگیت عجب امید بزرگیست خداجانم

اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که . مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست.
1906459

نابراین حدود یک ساعت من

که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم. کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است ی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانچگونه چربی های اضافه بدن را چرا لاغر نمی شوم؟ پرسش و پاسخ در زمینه کاهش وزن راز هایی برای کاهش وزن داروی کاهش د ...
2444234

ب ع 79

به طرز غمگین کننده ای تابستون ها هم دیگه مثه قبل نیست. فصلی که همیشه منتظرش بودم نیست. تمام تابستون به چیزهایی که ازم گرفته فکر می کنم چیزهایی که خودم با اراده ی خودم ولی نه به میل خودم رهاشون ، برای داشتنشون زیادی ضعیف بودم. این، این که تصمیم خودم بود، من رو می کشه یه روز!
1253685

پاییز قشنگم ! خوش آمدی ...

پاییز قشنگم ! خوش آمدی دلتنگت شده بودم همیشه شهریور که می رسد به جای آنکه از آمدنش خوشحال شوم منتظر رسیدن تو هستم انگار بهانه ایست برای رسیدن تو شهریور چیزیست شبیه بوی اسپند قبل از رسیدن عروس و داماد هیچ حواسش به او نیست هیچ منتظرش نیست نمی دانم چرا ولی هرسال نگرانم مبادا نیایی نیایی و دیگر برگ زردی روی زمین نریزد و دست آدم های عاشق بماند توی پوست گردو راستش امسال یک جور دیگر منتظرت بودم منتظر بودم برسی و یک دل سیر روی برگ های زردی که همراه خودت می آوری قدم بزنم قدم بزنم و صدای خش خش شان را به خاطر بسپارم تو که می آیی کلی خیال جور واجور توی س? ...

شبیه همان ی بود که سالها منتظرش بودم