بگذار مسلط باشم به عشق


258278

بگذار زن باشم

بگذار کودکم را شیر بدهم نگران برگشت چک های تو باشم شب ها که دیر به خانه می آیی بهانه هایت را باور کنم و تو را ببخشم . بگذار زن باشم من ه.لم را نمی کشم یوسفم را در چاه نمی اندازم ه. را در بیابان رها نمی کنم و اسماعیلم را به سلاخ خانه نمی برم . بگذار زن باشم و تاریخ را تو رقم بزن . | راضیه بهرامی خشنود |
1175805

غزل ۱۰۱ ... "حسین منزوی"

چیزی بگو بگذار تا هم صحبت باشم ی حریف لحظه های غربتت باشم ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم تاب آوری تا آسمان روی دوشت را من هم ستونی در کنار قامتت باشم از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت با شعله واری در خمود خلوتت باشم زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود بگذار هم چون آینه در خدمتت باشم در خو و هنگام را از دست خواهی داد معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم ...
2504784

بگذار همانطور که هستیم ، بمانیم

دستت را به من بدهبگذار گرمای دستت ، آرام کند دل بی قرارم را بگذار صدایت ، آتش به پا کند در جنگل غمهایم بگذار لالایی م ، به صدای تو مزین شود بگذار آرام باشم بگذار خنده هایم ، گوشه ی چشم هایم چین بیندازند بگذار نگاهت کنم بگذار گاه و بیگاه یه تو زنگ بزنم و یواشکی بگویم دوستت دارم بگذار عاشقت باشم بگذار عاشقم باشی بگذار همین طور که هستیم ، عاشق ، مهربان و ساده بمانیم...
1508415

حسین منزوی

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم ی حریف لحظه های غربتت باشم ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم تاب آوری تا آسمان روی دوشت را من هم ستونی در کنار قامتت باشم از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت با شعله واری در خمود خلوتت باشم زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود بگذار همچون آینه در خدمتت باشم در خو و هنگام را از دست خواهی داد معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم حسین منزوی
2030339

بگذار مسلط باشم به عشق

در من هزار بوسه ی مُعطرمیل دارند به عاشقی های مکرر اتو آغوش هایی که رها در مرام و مسلکشان نیست در من یک نفرجوری به داشتنت مشغول استکه انگار چیزی جز این،از دست و دل اش برنمی آید بگذار آغوش به آغوشبوسه به بوسهشعر به شعرمسلط باشم به عشقبه دوست داشتنت #مریم_قهرمانلو
2367476

بگذار خودم را دوست داشته باشم

بگذار خودم را دوست داشته باشم خودم را با همان چشم های بادامی با همان لبخندی که همیشه روی صورتم حک شده است بگذار خودم را دوست داشته باشم با همان بی خیالی ای که به گمانم حرص خیلی ها را در آورده است. بگذار خودم را دوست داشته باشم با همان ظاهر ساده ای که هیچگاه دلم نمی خواهد دستی داخلش ببرم بگذار خودم را دوست داشته باشم رهایم کن تا همیشه دخترک قصه ی پریا باقی بمانم رهایم کن تا فکر کنم من هم آنه هستم با موهای قرمز بگذار خودم را دوست داشته باشم و برایم مهم نباشد آدم ها چقدر تغییر کرده اند رهایم کن تا آدمها را همینطور که هستند دوست بدارم بگذار باور کنم ? ...
2374224

بگذار خودم را دوست داشته باشم

بگذار خودم را دوست داشته باشم خودم را با همان چشم های بادامی با همان لبخندی که همیشه روی صورتم حک شده است ... بگذار خودم را دوست داشته باشم با همان بی خیالی ای که به گمانم حرص خیلی ها را در آورده است. .... بگذار خودم را دوست داشته باشم با همان ظاهر ساده ای که هیچگاه دلم نمی خواهد دستی داخلش ببرم ... بگذار خودم را دوست داشته باشم رهایم کن تا همیشه دخترک قصه ی پریا باقی بمانم رهایم کن تا فکر کنم من هم آنه هستم با موهای قرمز ... بگذار خودم را دوست داشته باشم و برایم مهم نباشد آدم ها چقدر تغییر کرده اند رهایم کن تا آدمها را همینطور که هستند دوست بدارم ? ...
1503226

خیلی بدون شرح

رود مرا بریز به دریای پیکرت خالی کن از «من» این من «دیوانه تر» ترت - را و لبالبانه به روی لبم بلب لبریز کن تمام مرا از لب ترت بگذار تا تنت کنم این جسم خسته را بگذار تا تنیده شوم در سراسرت تا بعد از این نفس بکشم در هوای تو تا این که در هوام بگردد کبوترت ای خوبِ خوبِ خوبِ تر از خوب های شهر پر کن مرا ازاین همه «خوب» مکررت یک دست را به من بده و با تنم ب بغض مرا بگیر تو با دست دیگرت «زیبای ه» در همه ی شعرهای من بگذار روی بالشی از شانه ام سرت – را، بعد درمیان غزل های من بخواب – ای شاه بیت ناب – و بگذار از برت – باشم و با تو باشم و باشم برای تو تکرار شو برای ? ...
907045

بگذار مثل کاغذی تاخورده باشم

بگذار مثل کاغذی تاخورده باشمپروانه ای لای کت. مرده باشم ای زندگی! آ. در آغوشش کشیدمباید چه چیزی بر سرت آورده باشم... حتی تصور هم نمی کردی که یک روزاز آدمی مانند او دل برده باشم یادش پر از لبخندهای بی دلیل استا. چرا از رفتنش آزرده باشم مثل غباری شاد باشم یا بخواهمیک قله اما .ت و افسرده باشم مادر چرا شیون؟ مگر تا یاد او هستمن می توانم؟ می توانم مرده باشم؟ شیرین خسروی
1479386

حضرت عشق

بگذار من بیشتر دوستت بدارم بیشتر عاشقت باشم بیشتر بخواهمت بگذار من بیشتر در آغوشت بگیرم بیشتر ببوسمت بیشتر ببینمت بگذار من باشم که هر لحظه برایت میمیرد کارهای سخت را بگذار برای مرد داستان تو کمی نه بخندی و حضرت عشق باشی کافیست ... حامد نیازی
610881

....نشد که مرد .ی باشم

ای زندگی! تمام تو را گشتم، اما نشد که مرد .ی باشم حتی نشد به قدر گپی کوتاه، مهمان چای سرد .ی باشم تنهایی ام دلیل موجه داشت، من برخلاف عامه ی مردم اصلا نخواستم که در این دنیا، دنبال کارکرد .ی باشم از این درون جسم خودم ماندن، جانم به لب رسیده بیا امشب بگذار تا جنون .م ای عشق، بگذار دوره گرد .ی باشم در زندگی بعدی خود ای کاش می شد که شاه دانه برویم من، شاید دوای درد .ی باش
1180214

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد...

اصلا بگذار امشب با این همه ناراحتی همه چیز تمام بشود... بگذار عاشقت باشم و دورت کنند...بگذار بروی و گریه کنم... بگذار آزرده شوم و آزرده شوی... بگذار دلم ش ته شود و دلت ش ته شود... بگذار تمام اشک هایمان را امشب تا صبح بریزیم... بگذار در حسرت دیدنت عذاب بکشم.. بگذار تمام تنم یخ کرده باشد نفسم از گریه های متوالی ام قطع شده باشد ولی همه چیز تمام بشود! بگذار زین پس فقط ع هایت را ببینم... برو عزیزترینم... دلم برایت تنگ میشود...! برای حرکاتت!برای خنده هایت!برای صدایت!برای همه چیزت...! تو را از من دور د و من فقط باید نظاره گر باشم،باید اشک بریزم و اشک بریزم و اشک بریزم...! ? ...
2678389

رمان بگذار آمین دعایت باشم

در این مطلب از مجله بانوان صورتی ها رمان بگذار آمین دعایت باشم که یک رمان با ژانر عاشقانه است را برای شما آماده کرده ایم، امیدواریم با مطالعه خلاصه و قسمت کوتاهی از این رمان، آن را پسندیده و به لیست رمان های خود بیافزایید. برای رمان بگذار آمین دعایت باشم به انتهای مطلب مراجعه کنید. رمان بگذار آمین دعایت باشم خلاصه ای از رمان بگذار آمین دعایت باشم: یادت باشد دلت که ش ت سرت را بالا بگیری… تلافی نکنی… فریاد نزنی… شرمگین نباشی…. حواست باشد دل ش ته گوشه هایش تیز است… مبادا که دل آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی… مبادا که فراموش کنی روزی شا آرزویت ب? ...
687590

حتی نشد به قدر گپی کوتاه، مهمان چای سرد .ی باشم

ای زندگی! تمام تو را گشتم، اما نشد که مرد .ی باشم حتی نشد به قدر گپی کوتاه، مهمان چای سرد .ی باشم تنهایی ام دلیل موجه داشت، من برخلاف عامه ی مردم اصلا نخواستم که در این دنیا، دنبال کارکرد .ی باشم از این درون جسم خودم ماندن، جانم به لب رسیده بیا امشب بگذار تا جنون .م ای عشق، بگذار دوره گرد .ی باشم در زندگی بعدی خود ای کاش می شد که شاه دانه برویم من، شاید دوای درد .ی باش
1379481

شی بی لیلا

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب نا آرام دریای خودم باشم شی شبهای بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم در گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه...! من آتش به جانم ، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی اما خودم تعبیر رویای خودم باشم من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی آیینه دار بی ی های خودم باشم باید تو در آ? ...
650882

بگذار که من چون تو .ی داشته باشم

بگذار که من چون تو .ی داشته باشمغرقت که شدم هم نفسی داشته باشم .تیغم بزنی هیچ ندانم، که چه بهتر !هم باشی و هم خار و خسی داشته باشمنزدیک بیا تا که در آغوش در آغوش.عیب است که فکرِ عَبثی داشته باشم ؟!عیب است ! ولی بی شکرِ دلبرِ دیرینرسم است که من طعمِ گسی داشته باشمجز در طلبت میلِ پ. که ندارم یا جان بدهم یا قفسی داشته باشم فریاد که نه ! گر به حضورت برسانندمیل است که دلداررسی داشته باشم . شعرهای بیشتر درکانال تلگرام ما [email protected]
2547602

with your hand in my hand and a pocket full of soul i can tell you there's no place we couldn't go

what are all the stars for if you wouldn't be here in my arms to watch them with me? جانا؟! با کدام زبان باید اعتراف کنم که دوستت دارم تا مشخص شود این حجم ِ دوست داشتنم؟! بگذار بمیرم. بگذار نابود شوم. در راه خاک پای تو من هیچم. ذره ی گرد و غبارم. بر من قدم بگذار... که همین توجه تو مرا به عرش میرساند. بگذار بمیرم... بمیرم، تا شاید بتوانم برای همیشه در کنار ِ تو باشم و لبخندهایت را ببینم. بگذار بمیرم. تا همیشه پیش تو باشم. مرهم تمام دردهای گفته و نگفته ات. میگذاری؟ در حریم شخصی ات. همه جا... بگذار بمیرم. شاید این آغاز کار ما باشد. شاید بتوان با مردنم جور دگر ادامه داد. تو نباشی، بودن من هم معنا ندار? ...
2554842

with your hand in my hand and a pocket full of soul i can tell you there's no place we couldn't go

what are all the stars for if you wouldn't be here in my arms to watch them with me? جانا؟! با کدام زبان باید اعتراف کنم که دوستت دارم تا مشخص شود این حجم ِ دوست داشتنم؟! بگذار بمیرم. بگذار نابود شوم. در راه خاک پای تو من هیچم. ذره ی گرد و غبارم. بر من قدم بگذار... که همین توجه تو مرا به عرش میرساند. بگذار بمیرم... بمیرم، تا شاید بتوانم برای همیشه در کنار ِ تو باشم و لبخندهایت را ببینم. بگذار بمیرم. تا همیشه پیش تو باشم. مرهم تمام دردهای گفته و نگفته ات. میگذاری؟ در حریم شخصی ات. همه جا... بگذار بمیرم. شاید این آغاز کار ما باشد. شاید بتوان با مردنم جور دگر ادامه داد. تو نباشی، بودن من هم معنا ندار? ...
1464708

من کور باشم...

طاقت ندارم از نگاهت دور باشم یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم... با من بمان هر لحظه می افتم به پایت هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش من ماهیِ افتاده ای در تور باشم بگذار با رویای وصلت خو بگیرم حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟! پیراهنم ارزانی چشمان مست ات لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم! روزی اگر سهم ی بودی دعا کن ـ ـ من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم! زهرا شعبانی
995

شعری برای امید

نفس های عمیق و فکر داشتن چیزهای خوب مثل جاکلیدی نو کفش تازه و مداد تراشی سبز مرا دفن میکند بین ابرها و فکرم میکشد به اولین سیبی که در دامنم افتاد بگذار بگذرد بگذار ناتوان بمیرم بی هیچ امیدی از کامل شدن بگذار غمگین بمانم و از دردهایم مقبره ای بسازم برای پرستش تا هرساله زائرانم را در آغوش بگیرم بگذار اشک چشمهایم خشک شود و گل مژه های سیاهم بیفتد بر خاک بگذار آهویی شوم . . در دهان سگی بگذار دیگر طاقت نداشته باشم بگذار آنقدر راه بروم تا به خورشید برسم و آنگاه بسوزد تمام اندوه من آه ای زائر تو بگو پس کی میشکفد غنچه های امیدم از میان استخوان های به خ...
1890365

بگذار ناله های تو در دل اثر کند

بگذار نالــــه هــــای تـو در دل اثر کند بگذار دشنمـــــان تـــو را در به در کند بگذار این غبــــار غم انگیــــز فقر مان خاک سیـــــاه حوصله را رفتــه زر کند بگذار شــــام حادثـه ای استتار و خوف از پـــــرده های چشـم و دل ما سفر کند بگذار واژگــــــان بلنـــــد زبــــان شعـر ارزان تــــرین متـــاع جهان را گهر کند بگذار عشق شعله بـــــر انــــدام زندگی نـــام در همـــــه عالـم خبر کند بگذار خوش ترانـــه ترین مطرب زمان ـــــات نغــــــز عاشقی ضبط هنر کند بگذار در تجمــــع و فریــــاد های چرخ سوی دل ش تــــــه خـــدا هم نظر کند بگذار آخـــــرین س? ...
100000

محرم نوشت

اصلا فکر کن به هیچ دردی نخورم عرضه ی هیچ کاری را هم نداشته باشم مانند بچه ای که دنیا را به بازی گرفته نشسته ام و آب نبات رنگارنگم را لیس میزنم اما اما بگذار کنارِ قافله باشم مرا هم ببر به دشتِ بلایت حسین بگذار لااقل مثل عبدلله خود را به آغوشت بیندازم...
2519843

طناب دار گردن احساسم انداخته ام

این روزها با خودم میجنگم ، میجنگم که تو را برای ابد یا داشته باشم یا ازدست بدهم . رهایت کرده ام ، آ من نصف ونیمه نمیخواهمت از آن داشتنهای دلهره آور که نمیدانم مال من هستی یانه نمیخواهم من همه ات را میخواهم بگذار یکبار خودخواه باشم بگذار یا بشکنم یا قوی تر شوم من دیگر تاب این حاله معلق را ندارم ، یا برد یا باخت هرچند آ داستان را خوب میدانم اما بگذار خوب ببازم ...من طناب دار گردن احساسم انداخته ام ((tt))
1508106

معراج من یعنی که غمخوار تو باشم

معراج من یعنی که غمخوار تو باشم آواره ی کوی علمدار تو باشم گفتم سگ کوی تو هستم تا کمی هم در زندگانی ام وفادار تو باشم در این دو ماهه زیر و رو کردی دلم را آوردی ام در روضه تا یار تو باشم آقا اگر سربار تو بودم ببخشید می خواستم من هم عزادار تو باشم من را چه کار اصلا به مزدِ این دو ماهه کاری ن که طلبکار تو باشم یک خواهشی دارم فقط، جان رقیه بگذار تا آ گرفتار تو باشم محمد جواد
630951

بگذار

بگذار گریه کنم در تنهاترین احساسها بر غریبی پروازها براین مانده های بی هویت بگذار بگذار بگذار
543286

این متن خیلی قشنگه :

این متن خیلی قشنگه : بگذار ترکت کنند.... بگذار بخواهی ونشود.... بگذار دیگر فرقی بین شب و روزت نباشد.. بگذار جا خوش کنند دستانت رو به اسمان.... بگذار ارزویت براورده نشده بماند.... بگذار اشک شود دریا دریا بباری برایش.... بگذار درد شود..... بگذار زخمش باقی بماند.... بگذار تنها بمانی و باسکوتی تلخ غروب هایت را بگذرانی..... بگذار دنیا هرچه میخواهد سرت بیاورد.... تو اما تحمل کن..... تو خدایت را داری.... خ. که چوبش صدا ندارد..
1701919

۲تیر۹۵

کاش هفته ها آ نداشت، پنج شنبه و نداشت. کاش روزها همه بود، ای ل و سنگین. بدون اتفاق. بدون اینکه منتظر باشی اتفاقی بیافتد. بگذار ننویسم، بگذار خیال کنم، بگذار خیال داشته باشم... +آ یش بود:)
1701920

۲تیر۹۵

کاش هفته ها آ نداشت، پنج شنبه و نداشت. کاش روزها همه بود، ای ل و سنگین. بدون اتفاق. بدون اینکه منتظر باشی اتفاقی بیافتد. بگذار ننویسم، بگذار خیال کنم، بگذار خیال داشته باشم... +آ یش بود:)
977346

با من باش ، هر کجا که هستم !

مهربان من با من باش . . . . هر کجا که هستم هر کجا که باشم چرا که من آنِ ِتوام آن تو و آن ِ آن آبشاران مواج گیسوانت که حدیث عشق را چه دلبرانه بر منآموختند و من روئیدم . . . آری بسان ساقه های .ان گندم زار روئیدن آغازیدم رویشی سبز با باغبانی ساقهای سبز سیمینت ! بگذار تو را داشته باشم بگذار تکرار اسم تو ترانه شیرین شبهای تنهاییم باشد و تو را عاشقانه تااعماق بیکران شب فریاد سر دهم دیگر این خسته را توانی نمانده است و تنها خی.وست که آرام جانم است و شوق لحظه دیدارت بر .یام تمام حرفهای نگفته ام بساست !! پس با من باش هر کجا که باشم هر کجا که هستم چرا که من فقط تو را میخوا...
1038344

مان بگذار آمین دعایت باشم نوشته ی shazde koochool

رمان بگذار آمین دعایت باشم نوشته ی shazde koochool نام کتاب :رمان بگذار آمین دعایت باشم نام نویسنده : shazde koochool حجم : ۴mb خلاصه داستان: یادت باشد دلت که ش ت سرت را بگیری بالا… / تلافی نکن… / فریاد نزن… / شرمگین نباش… حواست باشد دل ش ته گوشه هایش تیز است… / مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی… مبادا که فراموش کنی روزی شا آرزویت بود… / صبور باش و ت… / بغضت را پنهان کن… / رنجت را پنهان تر… ادامه مطلب
1969365

مدتها پیش به دوستی گفتم

ای کاش شبی رهگذر کوی تو باشم یا نیمه شبی شانه به گیسوی تو باشم امید مرا ،باد هوا کرد نگاهت ای کاش که یکبار لب جوی تو باشم مگذار که بازیچه ی اغیار شوم من بگذار که در گوشه ی ابروی تو باشم ای کاش که یک عمر فدایت بشوم من شبها به سحر آید و دلجوی تو باشم من هستم و تو هستی و این فاصله ها هم ای کاش ازین فاصله همسوی تو باشم پ ن : مجمع مردگان شرف دارد بر جامعه ای که هریک از مردمانش خود را مرید حقیقت می دانند ولی بویی ازآن نبرده اند.
927633

حالم خوبه

این متن حالم رو خوب میکنه: پروردگارا، مرا وسیله صلح خود قرار ده، بگذار هر آنجا که نفرت است، بذر عشق بکارم. هر جا که ظلم است، بخشش؛ هر جا که ناامیدی است، امید؛ و هر جا که شک و تردید است، ایمان؛ هر جا که تاریکی است، نور و هر جا که غم است، شادی؛ ای . الهی؛ بگذار که بیش از آنچه در پی دلداری گرفتن باشم، دیگران را تسلی دهم؛ بیش از آنچه در پی درک شدن باشم، دیگران را درک کنم؛ بیش از آنچه در پی آن باشم که مرا دوست بدارند، به دیگران عشق بورزم؛ زیرا با بخشایش و سخاوت است، که دریافت می کنیم با عفو . است، که مورد بخشش قرار می گیریم؛ و با مردن است، که ...
1073230

بگذار

بگذار یک دل سیر از عشق تو برچینم...بگذار هوای دلم تازه بشود...بگذار در هوایی نفس بکشم که تو نفس میکشی..بگذار جان دوباره بگیرم ...بگذار دوباره دلت هوایی دل من بشود بگذار تا میوه عشقمان ثمر بدهدو جهانی را محو خودش کندتا لیلی شاگردی کندمجنون لب به خنده بگشاید شیرین معرفت بیاموزد فرهاد پای از بیستون بر زمین بگذاردو همه نظاره گر عشقی باشند که هزار ساله می شود
91585

دلِ تنگم چه چیزها که نخواست

دلم میخواست در روابطم کمتر عجول باشم، دلم میخواست در روابطی که برایم آنقدر با ارزش است که نخواهم هیچ چیز از من بگیردشان هم گاهی این من باشم که ناز کنم، یکی نازم را ب.د، برای طرف مقابلم هم مهم باشد ناراحتی من... دلم میخواست این من نباشم که معمولا در روابطم دنبال دور . تنشم، به دنبال از دست ندادن فوت لحظه ها و آرامش کنار هم و حرف زدن به جای قهر... دلم میخواست گاهی میتوانستم پاروی دلم بگذارم و آن جا که یکی رابطه اش با من برایش آنقدر ها هم که برای من باارزش است، اهمیت نداشت، من هم رها کنم... باخودم بگویم اشکالی ندارد، بگذار مهم نباشد، بگذار تمام بشود، بگذار ا...
1039686

بگذار فکر کنم ...

اینکه روز اول شهریور تا شب منتظر باشم و ... شب خبرم کنی بیا !اینکه منتظر بنشینم که کی و چه وقت و دیروز خبرم کنی زود قبل از عرفه !اینکه منتظر عرفه بنشینم و همین 8 دقیقه قبل خبرم کنی راه بیفت !یعنی چی؟بگذار فکر کنم خیلی دعوتت خاص بوده ...بگذار خیال کنم این برابر با حج و کربلا و دفاع و جهاده ...تا تو سفرها زیاده ...بگذار فکر کنم ردیفی از گل دو سمت جاده برام کنار گذاشتی که خشکی و بی اب و علف بودن و گرما و خستگی و... رو حس نکنم...
1005413

مریم ملک ابراهیمی

بگذار بگریم من و بگذار بگریم بگذار در این نیمه شب تار بگریم در ماتم پژمردن گلهای امیدم بگذار که چون ابر بگ ار بگریم مرغ دل من پر زد و افتاد بدامش بگذار بر این مرغ گرفتار بگریم او رفت و امید دل من دور شد از من بگذار که در دوری دلدار بگریم متن کامل شعردرادامه بگذار بگریم من و بگذار بگریم بگذار در این نیمه شب تار بگریم در ماتم پژمردن گلهای امیدم بگذار که چون ابر بگ ار بگریم مرغ دل من پر زد و افتاد بدامش بگذار بر این مرغ گرفتار بگریم غم خوار من خسته بجز دیده ی من نیست بگذار بغم خواری خود زار بگریم او رف ...
588005

گوشه چشم

بی روی تو سخت است که جان داشته باشمبر صبر فراق تو توان داشته باشم از کوی تو چون باد صبا بوی خوش آورد می خواست که من فصل خزان داشته باشم از هجر رخت خانه ی دل خانه ی حزن استیکدم نظری یا که فغان داشته باشم یک عمر همه صبح و مساء مدح تو گفتمبا گوشه چشمت دو جهان داشته باشم هر دم هوس دیدن رویت به سر ماستتا لحظه به لحظه هیجان داشته باشم حالا تو بیا رخ بنما ای گل نرگستا بهر تماشات زمان داشته باشم از بار فراقت کمرم گشته خمیدهمپسند که من قد کمان داشته باشم بگذار قدم را به روی دیده ام آقاتا روی جبین از تو نشان داشته باشم
660441

گوشه چشم

بی روی تو سخت است که جان داشته باشمبر صبر فراق تو توان داشته باشم از کوی تو چون باد صبا بوی خوش آورد می خواست که من فصل خزان داشته باشم از هجر رخت خانه ی دل خانه ی حزن استیکدم نظری یا که فغان داشته باشم یک عمر همه صبح و مساء مدح تو گفتمبا گوشه چشمت دو جهان داشته باشم هر دم هوس دیدن رویت به سر ماستتا لحظه به لحظه هیجان داشته باشم حالا تو بیا رخ بنما ای گل نرگستا بهر تماشات زمان داشته باشم از بار فراقت کمرم گشته خمیدهمپسند که من قد کمان داشته باشم بگذار قدم را به روی دیده ام آقاتا روی جبین از تو نشان داشته باشم
884717

من خدا را شاکرم٬از بودنت در نزد من ...

من آمده ام تا به ابد مال تو باشمپرواز کنى ؛ پر بزنم ؛ بال تو باشم چون سایه که در هر قدمش بوده کنارتبگذار که هر لحظه به دنبال تو باشم چون یکّه سوارى که از آینده ى فنجانبا اسب سفید آمده ؛ در فال تو باشم بگذار که از بین دو ابروى کمانتتیرى بزنم فاتح تک خال تو باشم یک لحظه که گریان بشوى یا که بخندىیک لحظه که من باشى و من حال تو باشم دلگیر نشو ، اخم نکن ، تا که بمانممن آمده ام تا به ابد مال تو باشم ..." علی حسنى " [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
1873940

اشک ریختن به دهانِ چاه

بگذار بر پیشانی ـم نگه دارم مهرِ این پرستش را و بر لبانم، مگر بر سکوت و لبخند چیزی نخواهم راند. بگذار، مثل تو سایه ای باشم، اسیر در روز های قدیم. در گوشه ی تاریکِ تخت، در آن بخشِ شب ک چشم ها توی تاریکی می چرخد و ذهن جایی تاریک تر از آن حتا. بگذار رازی داشته باشم، نهفته در پشتِ چشم ها و لب هایی ک لبخند نخواهند زد مگر به دروغ. حسرت این بوسه هایی ک می ماند بر جانم، شیرین تر از تلخی آن هایی ـست ک بر پوستِ سردت می گذارم. می دانی. این صادقانه ترین انشایی ـست ک بر دستانم می رانم. در کنارِ من و سالها به دوری، قرار گرفتن توی نقطه ی درست، زمانی اشتباه. چند سالی دیر، اشک ر ...
946950

حمیدرضا هاشمی

اینجاب حمیدرضا هاشمی متولد و .ن شهرستان ملایر می باشم و هم اکنون در حال تحصیل دوره ی کاردانی در رشته نرم افزار کامپیوتر می باشم بنده نجات غریق می باشم و به شنا . مسلط می باشم
1292416

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشمباید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذارگرداب نا آرام دریای خودم باشم شی شبهای بی لیلا به من آموختباید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروزباید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردمدر گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه…! من آتش به جانم، شعله ام، داغمنگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشیاما خودم تعبیر رویای خودم باشم من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کیآیینه دار بی ی های خودم باشم باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟? ...
1163910

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار..."سعید بیابانکی"

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذاردست مرا بگیر و در دست جام بگذار زنهار نشکند دل، این آبگینۀ نابدر خواب مرمرینم آهسته گام بگذار یک سو بریز زلفی، سویی بکار چشمیجایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار آرامشی است یکدست، تلفیق خواب و مستینام دو چشم خود را دارالسلام بگذار تا فاش گردد امشب رسوایی منِ مستداغی ز بوسه هایت بر گونه هام بگذار دار و ندار من سوخت، آتش مزن دلم رااین بیت را برای حسن ختام بگذار یک شیشه می بیاور، یک جام عطر و لبخند ی ب امشب، سنگ تمام بگذار!
2316289

بر من ببار همچو حلاج...

بر من ببار همچو حلاج... تَرَک خورده های سرزمین مرا پُر از آن مِی کن... بگذار تا پُر ز تو باشم... بگذار تا حج نباشد، واقعیتْ ظاهر شود که... «منی» نیست و سراسر تویی... بگذار تا نتوانم «تو» بگویم که ازین «منِ» صوری حکایت کند... بر من ببار همچو حلاج...
2614947

بر من ببار همچو حلاج...

بر من ببار همچو حلاج... تَرَک خورده های سرزمین مرا پُر از آن مِی کن... بگذار تا پُر ز تو باشم... بگذار تا حج نباشد و ظاهر شود که «منی» نیست و سراسر تویی... بگذار تا نتوانم «تو» بگویم که ازین «منِ» صوری حکایت کند... بر من ببار همچو حلاج...
159616

بگذار نگویم...

تلخ است جهان بی تو برای دلم اما بگذار هنوز از مَنِ تنها ننویسم بگذار نگویم که مرا حوصله ای نیست از آدم دور از بَرِ حوّا ننویسم بگذار برایت غزل عشق بخوانم از چشم به در دوخته اما ننویسم بگذار نگویم ز غروری که ش.تی بگذار از این دست معما ننویسم اما تو بگو بعد نبودِ تو چگونه از عاشق دلداده ی شیدا ننویسم؟
1144438

گذشته گذشته است

گذشته گذشته است . نمی توانم آن را تغییر دهم . آینده هنوز نیامده است. چرا باید در مورد چیزهایی نگران شوم ، که شاید هرگز روی ندهند . بگذار در زمان حال که اکنون ، جاودانه است با سرور و کمال زندگی کنم . بگذار از هر آنچه روی می دهد شکرگزار باشم و بدانم که در سایه عشق الهی گام بر می دارم . و بگذار هر آنچه مایه سرور و موفقیت است انجام دهم .
483638

" .ی درنگ"

p.o by meرومن رولان نویسنده فرانسوی رمان "جان شیفته در این اثر درجایی می فرمایند : قلب گرامی تر از آنست که بشکند و زندگی کوته تر از آنست که خصمانه بگذارد پس دستت را در دست من بگذار تا ابد دوست باشیم .****دنیا یک روز است و آن امروز است دست در دست من بگذار بگذار تا ب.یم بی هیچ دغدغه ای چه فرقی می کند من چه باشم یا تو چه باشی چه فرقی میکند زنگها برای چه .ی صدا می کنند و عقربهای ساعت برای چه همیشه بدنبال یکدیگر می تازند چه فرقی میکند من قهوه دوست داشته باشم یا چای یا شال من آبی باشد یا سبز ؟؟؟وقتی که تو دوست من باشی وقتی که تو دوست او باشی وقتی که تو دوست ه...
2654820

شهید همت:

شهید همت: سعی کن ی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد. از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند. از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد. از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند. از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد. از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد. "بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند"
365832

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم - حسین منزوی

چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم.ی حریف لحظه های غربتت باشمای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تربگذار تا من هم شریک قسمتت باشمتاب آوری تا آسمان روی دوشت رامن هم ستونی در کنار قامتت باشماز گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذرتا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشمسنگی شوم در برکه ی آرام اندوهتبا شعله واری در خمود خلوتت باشمزخم عمیق انزوایت دیر پاییده استوقت است تا پایان فصل عزلتت باشمصورتگر چشمان غمگین تو خواهم بودبگذار همچون آینه در خدمتت باشمدر خو. و هنگام را از دست خواهی دادمعشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشمحسین منزوی. دکلمه
1563393

بسم الله

ببین که دیگر حتی خودم هم برای خودم نمانده ام ... ببین تنهایی ام را ... من پادشاه کشتگانم ... بگذار دل خوش باشم به " ان معی ربی ... " بگذار امیدوار بمانم به " سیهدین" ...
1974173

مرا در خود جای بده

حدس می زنم که خواهی گریخت ماس نمی کنم از پی ات نمی دوم اما صدایت را در من جا بگذار!می دانم که از من دل می کنی راهت را نمی بندم اما عطر موهایت را در من جا بگذار!می دانم که از من جدا خواهی شد خیلی ویران نمی شوم از پا نمی افتم اما رنگت را در من جا بگذار!احساس می کنم تباه خواهی شد و من خیلی غمگین می شوم اما گرمایت را در من جا بگذار!فرقش را با حالا می دانم که فراموشم خواهی کرد و من اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم انگیز اما طعم بودنت را در من جا بگذار! هر طور شده خواهی رفت و من حق ندارم که تو را نگه دارم اما خودت را در من جا بگذار
598509

موافقید؟

از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری ، آن را احساس کند. از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد. از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند . از اخلاق برایش نگو ! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد . از تعهد برایش نگو ! بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند
1382934

بگذار تو را بکشد...

آنچه را عاشقانه دوست می داری بیاب و بگذار تو را بکشد بگذار غرقت کند در آن چه که هستی بگذار بر شانه هایت بچسبد سنگینت کند تو را به سمت پوچی ببرد بگذار تو را بکشد و تمامت را ببلعد زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت دیر یا زود اما چه بهتر آنچه دوستش میداری تو را بکشد .چار بوکوفسکی
1079085

پانصد و نود و یک

+ کی ببینمت؟ - هان !؟ آها ! باشه ! کمی فرصت .. . . [بگذار کمی ! خودم را جم و جور کنم ! خودم را، از ته خودم جمع کنم ! بگذار کمی هم بزنم خودم را ! اَه ! مـ نِ لعنتی ! به هم چپیده ام .. بگذار کمی در انفرادی خودم آب خنک بخورانم به خودم ! تا که فکر فرتوتم آزاد شود ! بلکه رقیق شوم ! بگذار کمی خودم در خودم جاری شوم ! بگذار لبخند ف تنی ام را از زیر آوار صورتک ها بیابم ! بالا بیاورمش ! روی صورتم .. اَه ! چه طعم تلخی ! تُف !.. بیچاره ی بی بر و رو ! بگذار یکی یکیِ حرف هایم را هم پیدا کنم ! گم و گور شده اند ! در به درها خاک گرفته اند ! باید خودم را زور کنم بیاورم کمکم کند یکی یکیِ شان را فوت ک ...
1039076

پانصد و نود و یک

+ کی ببینمت؟ - هان !؟ آها ! باشه ! کمی فرصت .. . . [بگذار کمی ! خودم را جم و جور کنم ! خودم را، از ته خودم جمع کنم ! بگذار کمی هم بزنم خودم را ! اَه ! مـ نِ لعنتی ! به هم چپیده ام .. بگذار کمی در انفرادی خودم آب خنک بخورانم به خودم ! فکر فرتوتم را رها کنم ! بلکه رقیق شوم ! بگذار کمی خودم در خودم جاری شوم ! بگذار لبخند ف تنی ام را از زیر آوار صورتک ها بیابم ! بالا بیاورمش ! روی صورتم !.. اَه ! چه طعم تلخی ! تف ! بیچاره ی بی بر و رو ! بگذار یکی یکیِ حرف هایم را هم پیدا کنم ! گم و گور شده اند ! در به درها خاک گرفته اند ! باید خودم را زور کنم بیاورم کمکم کند یکی یکیِ شان را فوت کنیم !.. ...
36454

یه راهی...

بگذار، بگذار گذشته رو تکرار نکنیم. اتفاقات مز.ف تابستون پارسال و تمام این دردهایی که موند. کاش راه درست رو از رو همین ها پیدا کنیم. کاش می تونستم دستت رو بگیرم، کاش می شد برایت زنده باشم. کاش می فهمیدی که هیچ پسری تو این دنیا به اندازه ی تو، روی من اثر نگذاشته... ادامه مطلب
2215770

تو دنیای منی

تو ... ...شـعرم ?ــہ تـو بـاشـیهـم وزن دارمهـم قـافـیـــہ را نـباخـتــہ ام...این روزها که جرات دیوانگی کم استبگذار باز هم به تو برگردم !بگذار دست کم ، گاهی تو را به خواب ببینم !بگذار در خیال تو باشم !بگذار . . .بگذریـم !...مـ ـوهـایـت را که چـنـگ مـیـکـنـی …مـــن مـیـــزنـ ـم و قـلـ ـم مـیـــرقـصـد !!عزیـــــــز مــ ـن آرامـ ـتـر …ایــن شـعـر دیــوانـه شــد …...چه سِتی میشود دستـان ِ مـا کنـار ِ هم !بـی شک ؛هیچ طراحی تـا امـروزچنین سِتی را بـا هم جـور نکرده است !...کـاش مـیـدانـسـتـمکـیـسـتــــ آن کـه بـرایَـتـــدسـتـــ قـلـابـــ مـیـگـیـرد تـا هـر شـبـ? ...
1194769

شاملو میفرماید این بار....!

"الگوی زیبایی برای دیگران باش" سعی کن ی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد. از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند. از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد. از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند. از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد. از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد. "بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند مرحوم احمد شاملو
780464

بگذار بکُشَدَت!

آن چه را عاشقانه دوست می داری، بیاب، و بگذار تو را بکُشد. بگذار خالی ات کند، از هرچه هستی. بگذار بر شانه هایت بچسبد، سنگینت کند، به سوی یک پوچی تدریجی. بگذار بکشدت و باقیمانده ات را ببلعد. زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت، دیر یا زود اما چه بهتر که آن چه دوست می داری، بکشدت. | چار. بوکفسکی / ترجمه: مهیار مظلومی |

بگذار مسلط باشم به عشق